قرائت دفتر ۳ بخش ۲۱۱ → قبلی · بعدی ←

بخش ۲۱۱ - رسیدن بانگ طلسمی نیم‌شب مهمان مسجد را

رسیدن صدای طلسمی نیمه‌شب به مهمان مسجد

  1. M3:4344 بشنو اکنون قصهٔ آن بانگ سختکه نرفت از جا بدان آن نیکبخت
  2. M3:4345 گفت چون ترسم چو هست این طبل عیدتا دهل ترسد که زخم او را رسید
  3. M3:4346 ای دهلهای تهی بی قلوبقسمتان از عید جان شد زخم چوب
  4. M3:4347 شد قیامت عید و بی‌دینان دهلما چو اهل عید خندان همچو گل
  5. M3:4348 بشنو اکنون این دهل چون بانگ زددیگ دولتبا چگونه می‌پزد
  6. M3:4349 چونک بشنود آن دهل آن مرد دیدگفت چون ترسد دلم از طبل عید
  7. M3:4350 گفت با خود هین ملرزان دل کزینمرد جان بددلان بی‌یقین
  8. M3:4351 وقت آن آمد که حیدروار منملک گیرم یا بپردازم بدن زمان آن فرا رسیده که همچون حیدر کرار،یا این سرزمین را فتح کنم یا جانم را فدا سازم.مرد مهمان با خود می‌گوید که اکنون لحظه‌ی تصمیم و اقدام شجاعانه است؛ یا باید پیروز شوم و به گنج معنوی دست یابم، یا در این راه جان خود را از دست بدهم.
  9. M3:4352 بر جهید و بانگ بر زد کای کیاحاضرم اینک اگر مردی بیا
  10. M3:4353 در زمان بشکست ز آواز آن طلسمزر همی‌ریزید هر سو قسم قسم
  11. M3:4354 ریخت چند این زر که ترسید آن پسرتا نگیرد زر ز پری راه در
  12. M3:4355 بعد از آن برخاست آن شیر عتیدتا سحرگه زر به بیرون می‌کشید
  13. M3:4356 دفن می‌کرد و همی آمد بزربا جوال و توبره بار دگر
  14. M3:4357 گنجها بنهاد آن جانباز از آنکوری ترسانی واپس خزان
  15. M3:4358 این زر ظاهر بخاطر آمدستدر دل هر کور دور زرپرست
  16. M3:4359 کودکان اسفالها را بشکنندنام زر بنهند و در دامن کنند
  17. M3:4360 اندر آن بازی چو گویی نام زرآن کند در خاطر کودک گذر
  18. M3:4361 بل زر مضروب ضرب ایزدیکو نگردد کاسد آمد سرمدی
  19. M3:4362 آن زری کین زر از آن زر تاب یافتگوهر و تابندگی و آب یافت
  20. M3:4363 آن زری که دل ازو گردد غنیغالب آید بر قمر در روشنی
  21. M3:4364 شمع بود آن مسجد و پروانه اوخویشتن در باخت آن پروانه‌خو
  22. M3:4365 پر بسوخت او را ولیکن ساختشبس مبارک آمد آن انداختش
  23. M3:4366 همچو موسی بود آن مسعودبختکاتشی دید او به سوی آن درخت
  24. M3:4367 چون عنایتها برو موفور بودنار می‌پنداشت و خود آن نور بود
  25. M3:4368 مرد حق را چون ببینی ای پسرتو گمان داری برو نار بشر
  26. M3:4369 تو ز خود می‌آیی و آن در تو استنار و خار ظن باطل این سو است
  27. M3:4370 او درخت موسی است و پر ضیانور خوان نارش مخوان باری بیا
  28. M3:4371 نه فطام این جهان ناری نمودسالکان رفتند و آن خود نور بود
  29. M3:4372 پس بدان که شمع دین بر می‌شوداین نه همچون شمع آتشها بود
  30. M3:4373 این نماید نور و سوزد یار راو آن بصورت نار و گل زوار را
  31. M3:4374 این چو سازنده ولی سوزنده‌ایو آن گه وصلت دل افروزنده‌ای
  32. M3:4375 شکل شعلهٔ نور پاک سازوارحاضران را نور و دوران را چو نار