بخش ۱ - سر آغاز
سرآغاز
- M4:1 ای ضیاء الحق حسام الدین تویکه گذشت از مه به نورت مثنوی ای حسامالدین، که لقب تو «ضیاء الحق» (نور حقیقت) است،این دفتر مثنوی با نور وجود تو از ماه هم پیشی گرفته و درخشانتر شده است.این بیت، سرآغاز دفتر چهارم مثنوی است و مولانا در آن، شاگرد و انگیزهبخش خود، حسامالدین چلبی را میستاید و میگوید که درخشش و ارزش مثنوی از نور وجود اوست.
- M4:2 همت عالی تو ای مرتجامیکشد این را خدا داند کجا
- M4:3 گردن این مثنوی را بستهایمیکشی آن سوی که دانستهای
- M4:4 مثنوی پویان کشنده ناپدیدناپدید از جاهلی کش نیست دید
- M4:5 مثنوی را چون تو مبدا بودهایگر فزون گردد توش افزودهای ❋
- M4:6 چون چنین خواهی خدا خواهد چنینمیدهد حق آرزوی متقین
- M4:7 کان لله بودهای در ما مضیتا که کان الله پیش آمد جزا
- M4:8 مثنوی از تو هزاران شکر داشتدر دعا و شکر کفها بر فراشت مثنوی از تو بینهایت سپاسگزار بودو در دعا و شکرگزاری، دستهایش را به آسمان بلند کرد.مولانا میگوید که خودِ مثنوی، وجودش را مدیون حسامالدین است و به همین دلیل، همچون انسانی سپاسگزار، دست به دعا و شکر برای او برداشته است.
- M4:9 در لب و کفش خدا شکر تو دیدفضل کرد و لطف فرمود و مزید
- M4:10 زانک شاکر را زیادت وعده استآنچنانک قرب مزد سجده است
- M4:11 گفت واسجد واقترب یزدان ماقرب جان شد سجده ابدان ما
- M4:12 گر زیادت میشود زین رو بوَدنه از برای بَوش و های و هو بوَد
- M4:13 با تو ما چون رز به تابستان خوشیمحکم داری هین بکش تا میکشیم ❋
- M4:14 خوش بکش این کاروان را تا به حجای امیر صبر مفتاح الفرج
- M4:15 حج زیارت کردن خانه بودحج رب البیت مردانه بود
- M4:16 زان ضیا گفتم حسامالدین تراکه تو خورشیدی و این دو وصفها
- M4:17 کین حسام و این ضیا یکیست هینتیغ خورشید از ضیا باشد یقین
- M4:18 نور از آن ماه باشد وین ضیاآن خورشید این فرو خوان از نبا
- M4:19 شمس را قرآن ضیا خواند ای پدرو آن قمر را نور خواند این را نگر
- M4:20 شمس چون عالیتر آمد خود ز ماهپس ضیا از نور افزون دان به جاه
- M4:21 بس کس اندر نور مه منهج ندیدچون برآمد آفتاب آن شد پدید
- M4:22 آفتاب اعواض را کامل نمودلاجرم بازارها در روز بود
- M4:23 تا که قلب و نقد نیک آید پدیدتا بود از غبن و از حیله بعید
- M4:24 تا که نورش کامل آمد در زمینتاجران را رحمة للعالمین
- M4:25 لیک بر قلاب مبغوضست و سختزانک ازو شد کاسد او را نقد و رخت
- M4:26 پس عدو جان صرافست قلبدشمن درویش کی بود غیر کلب
- M4:27 انبیا با دشمنان بر میتنندپس ملایک رب سلم میزنند
- M4:28 کین چراغی را که هست او نور کاراز پف و دمهای دزدان دور دار
- M4:29 دزد و قلابست خصم نور بسزین دو ای فریادرس فریاد رس
- M4:30 روشنی بر دفتر چارم بریزکآفتاب از چرخ چارم کرد خیز
- M4:31 هین ز چارم نور ده خورشیدوارتا بتابد بر بلاد و بر دیار
- M4:32 هر کش افسانه بخواند افسانه استوآنک دیدش نقد خود مردانه است
- M4:33 آب نیلست و به قبطی خون نمودقوم موسی را نه خون بد آب بود
- M4:34 دشمن این حرف این دم در نظرشد ممثل سرنگون اندر سقر
- M4:35 ای ضیاء الحق تو دیدی حال اوحق نمودت پاسخ افعال او
- M4:36 دیدهٔ غیبت چو غیبست اوستادکم مبادا زین جهان این دید و داد
- M4:37 این حکایت را که نقد وقت ماستگر تمامش میکنی اینجا رواست
- M4:38 ناکسان را ترک کن بهر کسانقصه را پایان بر و مخلص رسان
- M4:39 این حکایت گر نشد آنجا تمامچارمین جلدست آرش در نظام