Lire Livre 6 La souris implorant la grenouille : « Ne cherche pas d'excuses et ne remets pas à plus tard la réalisation de ce besoin, car le retard entraîne des maux, et le soufi est l'enfant de l'instant, et l'enfant ne lâche pas la main de son père, et le père compatissant du soufi, qui est l'instant, ne le rend pas dépendant de demain, mais le maintient tellement immergé dans le jardin de Sa prompte reddition des comptes qu'il n'est pas comme le commun des mortels qui attend l'avenir, mais il est un fleuve, non une période, car il n'y a ni matin ni soir auprès de Dieu, ni passé ni futur, ni azel ni abîme. Adam n'est pas un précurseur et le Dajjal n'est pas un successeur, car ces conventions se trouvent dans la sphère de la raison partielle et de l'esprit animal. Dans le monde de l'absence de lieu et de temps, ces conventions n'existent pas. Il est donc l'enfant d'un instant dont on ne comprend que la négation de la distinction des temps, comme on comprend de 'Allah est Un' la négation de la dualité, non la vérité de l'unicité. » Verset 2716

M6:2716 — گفت دی نیم درم راضی‌ترم / زانک امروز این و فردا صد درم

گفت دی نیم درم راضی‌ترمزانک امروز این و فردا صد درم
✦ Rendre ce beyt en Français

M6:2716

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — tiré de ses conférences enregistrées sur le Masnavi

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: صوفی گفت: «دیروز، به نیم درهم خشنودتر بودم، تا اینکه امروز این یک درهم و فردا صد درهم باشد.»

معنا: این بیت بر ارزش نقد حال و حقیقت زمان حاضر تأکید دارد؛ صوفی ترجیح می‌دهد اندکی را همین اکنون دریافت کند تا اینکه به وعده‌های بزرگ اما نامعلوم آینده دل خوش کند، زیرا زمان و تقدیر هیچ اطمینانی ندارد.

شرح

این بیت، از زبان یک صوفی، حکمت عمیقی را در باب زمان و ارزش حال بیان می‌کند. خواجه‌ای ثروتمند از صوفی می‌پرسد: «امروز یک درهم می‌خواهی، یا فردا سه درهم؟» صوفی در پاسخ می‌گوید: «دیروز به نیم درهم خشنودتر بودم تا اینکه امروز یک درهم و فردا صد درهم داشته باشم.» این سخن، ترجمانی است از ضرب‌المثل دیرین «نقد بهتر از نسیه است»، اما مولانا آن را به مرتبه‌ای فراتر می‌برد.

در سطح اول، این حکایت تلنگری است به بی‌اعتباری زمان و وعده‌های آن. کیست که بتواند فردایی را تضمین کند؟ نه ما فردا همان آدم امروزیم، نه سیم و زر فردا همان خواهد بود. پس چرا به نسیه‌ای دل ببندیم که تحققش در پرده ابهام است؟ این نگاه صوفی، ما را به اهمیت نقد حال و حضور قلب در لحظه فرامی‌خواند.

اما مولانا، استاد بی‌بدیل تأویل، این حکایت ساده را به گفت‌وگویی میان عاشق و معشوق (خدا و بنده) ارتقا می‌دهد. او می‌گوید: «خاصه آن سیلی که از دست تو است / که قفا و سیلی‌اش مست تو است.» یعنی اگر معشوق سیلی هم بزند، تلخی آن در دست او شیرین می‌شود. عاشق، با تمام وجودش، قهر و لطف معشوق را با آغوش باز می‌پذیرد، چرا که هر دو جلوه‌ای از حضور اوست. اینجاست که ارزش نقد، از یک معامله مادی فراتر می‌رود و به حضور بی‌واسطه و بی‌قید و شرط معشوق تبدیل می‌شود. برای عارف، آنچه اصالت دارد، حضور نقد و بلامنازع معشوق در هر لحظه است، حتی اگر این حضور با سختی یا «سیلی» همراه باشد، زیرا از دست اوست.

این نقد حال و در لحظه بودن، همان چیزی است که من بارها به عنوان «ابن‌الوقت» بودن یا «مایندفولنس» به آن اشاره کرده‌ام. معنای نازل آن، تمرکز کامل بر کاری است که اکنون انجام می‌دهیم؛ وقتی نماز می‌خوانیم، فقط نماز بخوانیم؛ وقتی ظرف می‌شوییم، فقط ظرف بشوییم. این یعنی «در حال بودن» و اجازه ندادن به ذهن که بین گذشته و آینده سرگردان شود. اما معنای متعالی‌تر «ابن‌الوقت» بودن، رفتن به مرتبه «لازمان» است؛ تشبه به خداوند که «سریع‌الحساب» است و کارهایش در آن واحد و بی‌زمان رخ می‌دهد. عارف می‌کوشد تا حد امکان از قفس زمان رها شود و به بی‌زمانی عالم بالا نزدیک گردد. این همان «تشبه به خداوند» است.

مولانا تأکید می‌کند که حضور معشوق، چه با شیرینی و چه با تلخی، شب تاریک ما را روشن می‌کند و کشتزار دل ما را خرم و سبز نگه می‌دارد. او نشانه‌های این حضور را در جهان پیرامون ما می‌بیند، درست مانند سبزه‌ای که بر لب جوی می‌روید و نشان از جریان آب در آن می‌دهد. وقتی عارفی را می‌بینی که وقتش خوش و حالش سبک و پروازکننده است، بدان که در آنجا «خبری هست»، یعنی حضور الهی آنجا جاری است، درست مثل باران پنهانی که گلستانی را با طراوت و زیبا می‌کند.

این نگاه با دیدگاه حافظ، در برخی موارد، متمایز می‌شود. حافظ گاه می‌گوید: «تا دل هرزه‌گرد من رفت به چین زلف او / زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند.» گویی حافظ در «زلف معشوق» وطن یافته و دیگر سودای بازگشت ندارد. اما مولانا، و صوفی در این حکایت، همواره در پی بازگشت به «اصل خویش» و «وطن» حقیقی است. برای مولانا این جهان «غربت» است و ما مسافریم. صوفیِ این بیت نیز ترجیح می‌دهد «نقد» را دریابد تا به بازگشت و وصل، لحظه به لحظه نزدیک‌تر شود، نه آنکه به وعده‌های آینده دل خوش کند و سفر را به تأخیر اندازد. این بیت، در حقیقت، ستایش نقدِ حضور است، چه از سوی انسان در لحظه، و چه از سوی خداوند در عالم هستی.

نکات کلیدی

  • صوفی نقد حال (حضور اکنون) را بر نسیه آینده (وعده‌های نامعلوم) ترجیح می‌دهد، زیرا زمان و تقدیر نامعلوم است.
  • مفهوم «ابن‌الوقت» بودن شامل تمرکز کامل بر عمل کنونی و در مرتبه بالاتر، رسیدن به بی‌زمانی و تشبه به خداوند است.
  • مولانا ارزش «نقد» را از یک معامله مادی به حضور بی‌واسطه معشوق ارتقا می‌دهد، که قهر و لطف او را یکسان می‌پذیرد.
  • حضور معشوق، حتی اگر با سختی (سیلی) همراه باشد، به دلیل سرچشمه‌اش، برای عاشق شیرین و مستی‌بخش است.
  • نشانه‌های الهی در جهان قابل رؤیت است؛ همان‌طور که سبزه‌زار گواه باران پنهانی است، شادمانی عارف نیز نشانه حضور فیض الهی است.
  • برخلاف حافظ که گاه در چین زلف معشوق وطن می‌یابد، مولانا و صوفی بر غربت در این جهان و میل به بازگشت به وطن حقیقی تأکید دارند.

Sources: d6-s63 · 22:30:00 d6-s63 · 44:55:00 d6-s63 · 47:38:00 d6-s63 · 53:30:00

به زبانِ تو — Votre langue · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.