Lire Livre 6 L'histoire d'Imru' al-Qays qui était roi d'Arabie et d'une beauté extraordinaire, le Yusuf de son temps, et les femmes arabes, comme Zuleikha, étaient folles de lui. Et il était un poète au tempérament « Arrêtez-vous, nous pleurerons en nous souvenant d'une bien-aimée et d'un lieu de résidence. » Alors que toutes les femmes le cherchaient de tout leur cœur, oh merveille, pourquoi sa ghazal et ses lamentations ? Peut-être savait-il que toutes ces images n'étaient que des représentations gravées sur des planches de terre. Finalement, Imru' al-Qays fut pris d'un état où, au milieu de la nuit, il s'enfuit de son royaume et de sa famille, se cacha dans un vêtement grossier et alla d'une région à l'autre à la recherche de celui qui est purifié des régions : « Il réserve Sa miséricorde à qui Il veut » jusqu'à la fin. Verset 4000

M6:4000 — صد هزاران سر بپولی آن زمان / عشق خشم آلوده زه کرده کمان

صد هزاران سر بپولی آن زمانعشق خشم آلوده زه کرده کمان
✦ Rendre ce beyt en Français

M6:4000

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — tiré de ses conférences enregistrées sur le Masnavi

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آن هنگام صدها هزار سر به بهایی ناچیز (یک پول) خریده می‌شوند؛ چرا که عشق خشمگین، کمان خود را به زه کشیده است. معنا: این بیت به بی‌ارزشی جان در برابر عشق اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که عشق، در هیئت یک کمان‌گیر خشمگین، جان‌ها را هدف قرار می‌دهد و بهای ناچیزی برای آن‌ها قائل است.

شرح

من همواره بر این نکته تأکید کرده‌ام که عشق در نگاه مولانا، نه صرفاً یک احساس لطیف و نوازشگر، که قدرتی خشن، بی‌رحم و دگرگون‌ساز است. این بیت (M6:4000) یکی از روشن‌ترین تعابیر مولانا برای نمایش این چهرهٔ قاطع و بی‌پروا از عشق است. وقتی می‌فرماید: «صد هزاران سر بپولی آن زمان»، به صراحت از بی‌ارزش شدن جان و وجود در برابر عظمت عشق سخن می‌گوید. در این معاملهٔ عاشقانه، صدها هزار جان به یک پول خرد، به یک پشیز، خرید و فروش می‌شوند؛ یعنی در قلمرو عشق، جان انسان هیچ بهایی ندارد، هیچ ارزشی در برابر این نیروی بی‌کران ندارد. این، خود را به هیچ انگاشتن است؛ این، فدا کردن «خود»ی است که سال‌ها از آن حراست کرده‌ایم. تصویرسازی نیمهٔ دوم بیت، قاطع‌تر و کوبنده‌تر است: «عشق خشم‌آلوده زه کرده کمان». عشق در هیئت یک کمان‌گیر خشمگین و مهیب ظاهر می‌شود که تیر در کمان نهاده و آمادهٔ رها کردن آن است. این چهرهٔ خشم‌آلود عشق، بی‌تعارف و بی‌پرواست. مولوی بارها این بی‌رحمی و خون‌خواری عشق را به ما گوشزد می‌کند. او در جای دیگری می‌گوید: «عشق از اول چرا خونی بود / تا گریزد هر که بیرونی بود.» یعنی عشق از همان آغاز چهره‌ای خونین و خشن به خود می‌گیرد تا تنها آنان که اهلش نیستند و تاب و توان این مواجهه را ندارند، بگریزند. آنان که از خود بی‌خبر و به خودپرستی گرفتارند، نمی‌توانند با این عشق خونین درآویزند. این خشم عشق، نه خشم انتقامی، بلکه خشمِ تطهیرکننده و تهی‌سازنده است. عشق می‌آید تا "خود" شما را خرد کند، شما را از تمام داشته‌های ظاهری و هویتی‌تان تهی سازد تا آنگاه بتواند از خودِ خویش، از وجود متعالی خویش، شما را پر کند. این لاابالی‌گری و بی‌مبالاتی عشق است؛ یعنی عشق به مقام و منصب و جایگاه ظاهری شما نمی‌نگرد، که شما شیخید یا پادشاه، صاحب جاهید یا گدا. همه در برابر این نیروی مطلق یکسان‌اند. داستان‌هایی که مولانا نقل می‌کند، گواه این سخن است؛ همچون قصهٔ شیخ محمد سررزی در دفتر پنجم مثنوی که با وجود مقام عرفانی، به امر عشق به گدایی کوبه‌کو فرستاده شد تا خودخواهی‌اش در هم شکسته شود. یا حکایت خواجه حسن در تذکرةالاولیاء عطار که به فرمان ابوسعید ابوالخیر، شکمبهٔ کثیف گوسفندان را بر سر نهاد و در بازار گرداند تا خودبینی از او زدوده شود. این‌ها همه نشان از آن دارد که عشق «لاابالی» و بی‌پرواست و برای تزکیهٔ سالک، او را به آزمون‌های دشوار و شکننده می‌افکند. اما این روی دیگر سکه را نیز باید دید که با وجود این خشونت و خون‌ریزی، جان عاشق فدایی این عشق و شمشیر آن است. همچون حافظ که می‌گوید: «زیر شمشیر غمش رقص‌کنان باید رفت / کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد». این نه تسلیم صرف، که پذیرش آگاهانهٔ راهی است که پایانش، وصال و رهایی از قید "خود" است. جان در راه او، بی‌بهاست، چرا که بهای اصلی را در نهایت، از خود او خواهد گرفت.

نکات کلیدی

  • عشق در نگاه مولانا، قدرتی قاطع، خشن و بی‌رحم است، نه صرفاً لطیف.
  • در قلمرو عشق، جان انسان بی‌ارزش می‌شود و به یک پشیز خریده می‌شود؛ نماد فدا کردن "خود".
  • عشق به مانند یک کمان‌گیر خشمگین ظاهر می‌شود که آمادهٔ نابودی "خود" است تا تنها عاشقان واقعی بمانند.
  • خشم عشق، تطهیرکننده و تهی‌سازنده است؛ با شکستن غرور و خودخواهی، سالک را برای پر شدن از وجود متعالی آماده می‌کند.
  • عشق "لاابالی" و بی‌تفاوت به مقام و جایگاه دنیوی است؛ همه را یکسان به آزمون می‌کشد.
  • با وجود خشونت عشق، عاشق با آغوش باز به استقبال شمشیر آن می‌رود، زیرا پایان این راه، وصال و آزادی است.

Sources: d6-s89 · 00:35:18 d6-s89 · 00:39:18 d6-s89 · 00:46:16 d6-s89 · 00:47:11

به زبانِ تو — Votre langue · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.