Dîvân de Shams Ghazal 2970 Distique 3 ← précédent · suivant →

Dîvân de Shams · غزل شمارهٔ ۲۹۷۰

  1. تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی تا پای او گرفتم دستم نشد به کاری

G2970:3

Votre langue

Pas encore de traduction dans votre langue — elle se fait pour le ghazal entier :

Commentaire sur ce distique

Pas encore écrit — une lecture attentive de ce distique dans son ghazal :

Le ghazal entier ↗

  1. 1 با صد هزار دستان آمد خیال یاری·در پای او بمیرا هر جا بود نگاری
  2. 2 خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدی·این جا بیا که بینی حسن و جمال یاری
  3. 3 تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی·تا پای او گرفتم دستم نشد به کاری
  4. 4 ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه·آن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری
  5. 5 زان چهره‌های شیرین در دل عجیب شوری·این روی همچو زر را از مهر او عیاری
  6. 6 گویند زاریت چیست زین ناله در دو عالم·گفتم همین بسستم در هر دو عالم آری
  7. 7 رفتم نظاره کردن سوی شکار آن شه·می‌تاخت شاد و خندان آن ماه در غباری
  8. 8 تیری ز غمزه خود انداخت بر من آمد·تیری بدان شگرفی در لاغری شکاری
  9. 9 از گلستان عشقش خاری در این جگر شد·صد گلستان غلام خارش چگونه خاری
  10. 10 در پیش ذوق عشقش در نور آفتابش·تن چیست چون غباری جان چیست چون بخاری
  11. 11 در باغ عشق رویش خصمت خدای بادا·گر تو ز گل بگویی یا قامت چناری
  12. 12 از چشم ساحر تو گشتیم شاعر تو·عذر عظیم دارم در عشق خوش عذاری
  13. 13 یا رب ببینم آن را کان شاه می‌خرامد·داده به کون نوری زان چهره‌  چو ناری
  14. 14 بینم که جان تلخم شیرین شده ز شهدش·بینم که اندرافتد شوری نو از شراری
  15. 15 از عشق شمس دین شد تبریز بهر این دم·مر گوش را سماعی مر چشم را نظاری

ganjoor: sh2970 · public domain