Dîvân de Shams› Ghazal 525› Distique 7 ← précédent · suivant →
Dîvân de Shams · غزل شمارهٔ ۵۲۵
- ای روز چون حشری مگر وی شب شب قدری مگر یا چون درخت موسیی کو مظهر الله شد
G525:7
Votre langue
Pas encore de traduction dans votre langue — elle se fait pour le ghazal entier :
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commentaire sur ce distique
Pas encore écrit — une lecture attentive de ce distique dans son ghazal :
Le ghazal entier ↗
- 1 بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد·خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد
- 2 ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام رو·ای جان بیآرام رو کان یار خلوت خواه شد
- 3 اشکی که چشم افروختی صبری که خرمن سوختی·عقلی که راه آموختی در نیم شب گمراه شد
- 4 جانهای باطن روشنان شب را به دل روشن کنان·هندوی شب نعره زنان کان ترک در خرگاه شد
- 5 باشد ز بازیهای خوش بیذق رود فرزین شود·در سایه فرخ رخی بیذق برفت و شاه شد
- 6 شب روحها واصل شود مقصودها حاصل شود·چون روز روشن دل شود هر کو ز شب آگاه شد
- 7 ای روز چون حشری مگر وی شب شب قدری مگر·یا چون درخت موسیی کو مظهر الله شد
- 8 شب ماه خرمن میکند ای روز زین بر گاو نه·بنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد
- 9 در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن·یوسف گرفت آن دلو را از چاه سوی جاه شد
- 10 در تیره شب چون مصطفی میرو طلب میکن صفا·کان شه ز معراج شبی بیمثل و بیاشباه شد
- 11 خاموش شد عالم به شب تا چست باشی در طلب·زیرا که بانگ و عربده تشویش خلوتگاه شد
- 12 ای شمس تبریزی که تو از پرده شب فارغی·لاشرقی و لاغربیی اکنون سخن کوتاه شد
ganjoor: sh525 · public domain