Dîvân de Shams Ghazal 745 Distique 9 ← précédent · suivant →

Dîvân de Shams · غزل شمارهٔ ۷۴۵

  1. این غزل کوتاه کردم باقی این در دل است گویم ار مستم کنی از نرگس خمار خود

G745:9

Votre langue

Pas encore de traduction dans votre langue — elle se fait pour le ghazal entier :

Commentaire sur ce distique

Pas encore écrit — une lecture attentive de ce distique dans son ghazal :

Le ghazal entier ↗

  1. 1 آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود·آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود
  2. 2 آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او·آمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود
  3. 3 آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت·نیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود
  4. 4 آمدم با چشم گریان تا ببیند چشم من·چشمه‌های سلسبیل از مهر آن عیار خود
  5. 5 خیز ای عشق مجرد مهر را از سر بگیر·مردم و خالی شدم ز اقرار و از انکار خود
  6. 6 زانک بی‌صاف تو نتوان صاف گشتن در وجود·بی تو نتوان رست هرگز از غم و تیمار خود
  7. 7 من خمش کردم به ظاهر لیک دانی کز درون·گفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود
  8. 8 درنگر در حال خاموشی به رویم نیک نیک·تا ببینی بر رخ من صد هزار آثار خود
  9. 9 این غزل کوتاه کردم باقی این در دل است·گویم ار مستم کنی از نرگس خمار خود
  10. 10 ای خموش از گفت خویش و ای جدا از جفت خویش·چون چنین حیران شدی از عقل زیرکسار خود
  11. 11 ای خمش چونی از این اندیشه‌های آتشین·می‌رسد اندیشه‌ها با لشکر جرار خود
  12. 12 وقت تنهایی خمش باشند و با مردم به گفت·کس نگوید راز دل را با در و دیوار خود
  13. 13 تو مگر مردم نمی‌یابی که خامش کرده‌ای·هیچ کس را می‌نبینی محرم گفتار خود
  14. 14 تو مگر از عالم پاکی نیامیزی به طبع·با سگان طبع کآلودند از مردار خود

ganjoor: sh745 · public domain