Dîvân de Shams› Ghazal 928› Distique 4 ← précédent · suivant →
Dîvân de Shams · غزل شمارهٔ ۹۲۸
- دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد
G928:4
Votre langue
Pas encore de traduction dans votre langue — elle se fait pour le ghazal entier :
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commentaire sur ce distique
Pas encore écrit — une lecture attentive de ce distique dans son ghazal :
Le ghazal entier ↗
- 1 هزار جان مقدس فدای روی تو باد·که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد
- 2 هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق·که او به دام هوای چو تو شهی افتاد
- 3 ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت·که هر یکی ز یکی خوبتر زهی بنیاد
- 4 دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر·ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد
- 5 بلندبین ز تو گشتست هر دو دیده عشق·ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد
- 6 نشستهایم دل و عشق و کالبد پیشت·یکی خراب و یکی مست وان دگر دلشاد
- 7 به حکم تست بگریانی و بخندانی·همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد
- 8 به باد عشق تو زردیم هم بدان سبزیم·تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد
- 9 کلوخ و سنگ چه داند بهار را چه اثر·بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد
- 10 درخت را ز برون سوی باد گرداند·درخت دل را باد اندرونست یعنی یاد
- 11 به زیر سایه زلفت دلم چه خوش خفتهست·خراب و مست و لطیف و خوش و کش و آزاد
- 12 چو غیرت تو دلم را ز خواب بجهانید·خمار خیزد و فریاد دردهد فریاد
- 13 ولی چو مست کنی مر مرا غلط گردم·گمان برم که امیرم چرا شوم منقاد
- 14 به وقت درد بگوییم کای تو و همه تو·چو درد رفت حجابی میان ما بنهاد
- 15 در آن زمان که کند عقل عاقبت بینی·ندا ز عشق برآید که هرچ بادا باد
ganjoor: sh928 · public domain