Dîvân de Shams Ghazal 937 Distique 7 ← précédent · suivant →

Dîvân de Shams · غزل شمارهٔ ۹۳۷

  1. برو ز عشق نبردی تو بوی در همه عمر نه عشق داری عقلیست این به خود خرسند

G937:7

Votre langue

Pas encore de traduction dans votre langue — elle se fait pour le ghazal entier :

Commentaire sur ce distique

Pas encore écrit — une lecture attentive de ce distique dans son ghazal :

Le ghazal entier ↗

  1. 1 فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند·از آنک عشق تو بنیاد عافیت برکند
  2. 2 از آنک عشق نخواهد به جز خرابی کار·از آنک عشق نگیرد ز هیچ آفت پند
  3. 3 چه جای مال و چه نام نکو و حرمت و بوش·چه خان و مان و سلامت چه اهل و یا فرزند
  4. 4 که جان عاشق چون تیغ عشق برباید·هزار جان مقدس به شکر آن بنهند
  5. 5 هوای عشق تو و آن گاه خوف ویرانی·تو کیسه بسته و آن گاه عشق آن لب قند
  6. 6 سرک فروکش و کنج سلامتی بنشین·ز دست کوته ناید هوای سرو بلند
  7. 7 برو ز عشق نبردی تو بوی در همه عمر·نه عشق داری عقلیست این به خود خرسند
  8. 8 چه صبر کردن و دامن ز فتنه بربودن·نشسته تا که چه آید ز چرخ روزی چند
  9. 9 درآمد آتش عشق و بسوخت هر چه جز اوست·چو جمله سوخته شد شاد شین و خوش می‌خند
  10. 10 و خاصه عشق کسی کز الست تا به کنون·نبوده است چنو خود به حرمت پیوند
  11. 11 اگر تو گویی دیدم ورا برای خدا·گشای دیده دیگر و این دو را بربند
  12. 12 کز این نظر دو هزاران هزار چون من و تو·به هر دو عالم دایم هلاک و کور شدند
  13. 13 اگر به دیده من غیر آن جمال آید·بکنده باد مرا هر دو دیده‌ها به کلند
  14. 14 بصیرت همه مردان مرد عاجز شد·کجا رسد به جمال و جلال شاه لوند
  15. 15 دریغ پرده هستی خدای برکندی·چنانک آن در خیبر علی حیدر کند
  16. 16 که تا بدیدی دیده که پنج نوبت او·هزار ساله از آن سو که گفته شد بزنند

ganjoor: sh937 · public domain