Lire› Livre 2› Section 9 ← précédent · suivant →
بخش ۹ - گمان بردن کاروانیان که بهیمهٔ صوفی رنجورست
Les caravaniers pensent que la bête du soufi est malade
- M2:243 چونک صوفی بر نشست و شد روانرو در افتادن گرفت او هر زمان
- M2:244 هر زمانش خلق بر میداشتندجمله رنجورش همیپنداشتند
- M2:245 آن یکی گوشش همیپیچید سختوان دگر در زیر کامش جست لخت
- M2:246 وان دگر در نعل او میجست سنگوان دگر در چشم او میدید زنگ
- M2:247 باز میگفتند ای شیخ این ز چیستدی نمیگفتی که شکر این خر قویست
- M2:248 گفت آن خر کو بشب لا حول خوردجز بدین شیوه نداند راه کرد
- M2:249 چونک قوت خر به شب لا حول بودشب مسبح بود و روز اندر سجود
- M2:250 آدمی خوارند اغلب مردماناز سلام علیکشان کم جو امان
- M2:251 خانهٔ دیوست دلهای همهکم پذیر از دیومردم دمدمه
- M2:252 از دم دیو آنک او لا حول خوردهمچو آن خر در سر آید در نبرد
- M2:253 هر که در دنیا خورد تلبیس دیووز عدو دوسترو تعظیم و ریو
- M2:254 در ره اسلام و بر پول صراطدر سر آید همچو آن خر از خباط
- M2:255 عشوههای یار بد منیوش هیندام بین ایمن مرو تو بر زمین
- M2:256 صد هزار ابلیس لا حول آر بینآدما ابلیس را در مار بین
- M2:257 دم دهد گوید ترا ای جان و دوستتا چو قصابی کشد از دوست پوست
- M2:258 دم دهد تا پوستت بیرون کشدوای او کز دشمنان افیون چشد
- M2:259 سر نهد بر پای تو قصابواردم دهد تا خونت ریزد زار زار
- M2:260 همچو شیری صید خود را خویش کنترک عشوهٔ اجنبی و خویش کن
- M2:261 همچو خادم دان مراعات خسانبیکسی بهتر ز عشوهٔ ناکسان
- M2:262 در زمین مردمان خانه مکنکار خود کن کار بیگانه مکن
- M2:263 کیست بیگانه تن خاکی توکز برای اوست غمناکی تو
- M2:264 تا تو تن را چرب و شیرین میدهیجوهر خود را نبینی فربهی
- M2:265 گر میان مُشک تن را جا شودروز مردن گَند او پیدا شود ❋
- M2:266 مُشک را بر تن مزن، بر دل بمالمُشک چهبْوَد نام پاک ذوالجلال ❋
- M2:267 آن منافق مُشک بر تن مینهدروح را در قعر گُلخَن مینهد ❋
- M2:268 بر زبان نام حق و، در جان اوگَندها از فکر بی ایمان او ❋
- M2:269 ذکر با او همچو سبزهٔ گلخنستبر سر مبرز گلست و سوسنست
- M2:270 آن نبات آنجا یقین عاریتستجای آن گل مجلسست و عشرتست
- M2:271 طیبات آید به سوی طیبینللخبیثین الخبیثات است هین
- M2:272 کین مدار؛ آنها که از کین گمرهندگورشان پهلوی کینداران نهند
- M2:273 اصل کینه دوزخست و کین توجزو آن کلست و خصم دین تو
- M2:274 چون تو جزو دوزخی پس هوش دارجزو سوی کل خود گیرد قرار
- M2:275 ور تو جزو جنتی ای نامدارعیش تو باشد ز جنت پایدار
- M2:276 تلخ با تلخان یقین ملحق شودکی دم باطل قرین حق شود
- M2:277 ای برادر تو همان اندیشهایما بقی تو استخوان و ریشهای
- M2:278 گر گُلَست اندیشهٔ تو، گلشنیوَر بُوَد خاری، تو هیمهٔ گُلخَنی
- M2:279 گر گلابی، بر سر جیبت زنندور تو چون بولی، برونت افکنند
- M2:280 طبلهها در پیش عطاران ببینجنس را با جنس خود کرده قرین
- M2:281 جنسها با جنسها آمیختهزین تجانس زینتی انگیخته
- M2:282 گر در آمیزند عود و شِکّرشبرگزیند یکیک از یکدیگرش
- M2:283 طبلهها بشکست و جانها ریختندنیک و بد درهمدگر آمیختند
- M2:284 حق فرستاد انبیا را با ورقتا گزید این دانهها را بر طبق
- M2:285 پیش از ایشان ما همه یکسان بُدیمکَس ندانستی که ما نیک و بدیم
- M2:286 قلب و نیکو در جهان بودی روانچون همه شب بود و ما چون شبروان
- M2:287 تا بر آمد آفتاب انبیاگفت ای غش دور شو، صافی بیا
- M2:288 چشم داند فرق کردن رنگ راچشم داند لعل را و سنگ را
- M2:289 چشم داند گوهر و خاشاک راچشم را زان میخلد خاشاکها
- M2:290 دشمن روزند این قلابکانعاشق روزند آن زرهای کان
- M2:291 زانک روزست آینهٔ تعریف اوتا ببیند اشرفی تشریف او
- M2:292 حق قیامت را لقب زان روز کردروز بنماید جمال سرخ و زرد
- M2:293 پس حقیقت روز سر اولیاستروز پیش ماهشان چون سایههاست
- M2:294 عکس راز مرد حق دانید روزعکس ستاریش شام چشمدوز
- M2:295 زان سبب فرمود یزدان والضحیوالضحی نور ضمیر مصطفی
- M2:296 قول دیگر کین ضحی را خواست دوستهم برای آنک این هم عکس اوست
- M2:297 ورنه بر فانی قسم گفتن خطاستخود فنا چه لایق گفت خداست
- M2:298 از خلیلی لا احب الافلینپس فنا چون خواست رب العالمین
- M2:299 لا احب افلین گفت آن خلیلکی فنا خواهد ازین رب جلیل
- M2:300 باز واللیل است ستاری اووان تن خاکی زنگاری او
- M2:301 آفتابش چون برآمد زان فلکبا شب تن گفت هین ما ودعک
- M2:302 وصل پیدا گشت از عین بلازان حلاوت شد عبارت ما قلی
- M2:303 هر عبارت خود نشان حالتیستحال چون دست و عبارت آلتیست
- M2:304 آلت زرگر به دست کفشگرهمچو دانهٔ کشت کرده ریگ در
- M2:305 و آلت اِسکاف پیش برزگرپیش سگ کَه، استخوان در پیش خر
- M2:306 بود انا الحق در لب منصور نوربود انا الله در لب فرعون زور
- M2:307 شد عصا اندر کف موسی گواشد عصا اندر کف ساحر هبا
- M2:308 زین سبب عیسی بدان همراه خوددر نیاموزید آن اسم صمد
- M2:309 کو نداند نقص بر آلت نهدسنگ بر گل زن تو آتش کی جهد
- M2:310 دست و آلت همچو سنگ و آهنستجفت باید جفت شرط زادنست
- M2:311 آنک بی جفتست و بی آلت یکیستدر عدد شکست و آن یک بیشکیست
- M2:312 آنک دو گفت و سه گفت و بیش ازینمتفق باشند در واحد یقین
- M2:313 احولی چون دفع شد یکسان شونددو سه گویان هم یکی گویان شوند
- M2:314 گر یکی گویی تو در میدان اوگرد بر میگرد از چوگان او
- M2:315 گوی آنگه راست و بی نقصان شودکو ز زخم دست شه رقصان شود
- M2:316 گوش دار ای احول اینها را بهوشداروی دیده بکش از راه گوش
- M2:317 پس کلام پاک در دلهای کورمینپاید میرود تا اصل نور ❋
- M2:318 وان فسون دیو در دلهای کژمیرود چون کفش کژ در پای کژ ❋
- M2:319 گرچه حکمت را به تکرار آوریچون تو نااهلی شود از تو بری
- M2:320 ورچه بنویسی نشانش میکنیورچه میلافی بیانش میکنی
- M2:321 او ز تو رو در کشد ای پر ستیزبندها را بگسلد وز تو گریز
- M2:322 ور نخوانی و ببیند سوز توعلم باشد مرغ دستآموز تو
- M2:323 او نپاید پیش هر نااوستاهمچو طاووسی به خانهٔ روستا