दीवान-ए-शम्स ग़ज़ल 1854 शेर 8 ← पिछला · अगला →

दीवान-ए-शम्स · غزل شمارهٔ ۱۸۵۴

  1. ازیرا راه نتوان برد سوی آفتاب ای جان مگر کان آفتاب از خود برآید سوی این هامون

G1854:8

आपकी भाषा

आपकी भाषा में अभी तक कोई अर्थ नहीं — यह पूरी ग़ज़ल के लिए एक साथ बनता है:

इस शेर की व्याख्या

अभी तक नहीं लिखी गई — इस ग़ज़ल के भीतर इस शेर का गहरा पाठ:

पूरी ग़ज़ल ↗

  1. 1 چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون·خرابات قدیم است آن و تو نو آمده اکنون
  2. 2 نباشد مرغ خودبین را به باغ بیخودان پروا·نشد مجنون آن لیلی به جز لیلی صد مجنون
  3. 3 هزاران مجلس است آن سو و این مجلس از آن سوتر·که این بی‌چونتر است اندر میان عالم بی‌چون
  4. 4 ببین جان‌های آن شیران در آن بیشه ز اجل لرزان·کز آن شیر اجل شیران نمی‌میزند الا خون
  5. 5 بسی سیمرغ ربانی که تسبیحش اناالحق شد·بسوزد پر و بال او اگر یک پر زند آن سون
  6. 6 وزیر و حاجب و محمود ایازی را شده چاکر·که آن جا کو قدم دارد بود سرهای مردان دون
  7. 7 تو معذوری در انکارت که آن جا می شود حیران·جنید و شیخ بسطامی شقیق و کرخی و ذالنون
  8. 8 ازیرا راه نتوان برد سوی آفتاب ای جان·مگر کان آفتاب از خود برآید سوی این هامون
  9. 9 مگر هم لطف شمس الدین تبریزیت برهاند·وگر نی این غزل می خوان و بر خود می دم این افسون

ganjoor: sh1854 · public domain