Baca› Kitab 1› Bagian 149 ← sebelumnya · berikutnya →
بخش ۱۴۹ - گفتن مهمان یوسف علیهالسلام کی آینهای آوردمت کی تا هر باری کی در وی نگری روی خوب خویش را بینی مرا یاد کنی
Tamu Nabi Yusuf as berkata, “Aku membawakanmu cermin agar setiap kali kamu melihat wajahmu yang indah di dalamnya, kamu mengingatku”
- M1:3200 گفت یوسف هین بیاور ارمغاناو ز شرمِ این تقاضا زد فغان
- M1:3201 گفت من چند ارمغان جستم تراارمغانی در نظر نامد مرا
- M1:3202 حبّهای را جانب کان چون برمقطرهای را سوی عمّان چون برم
- M1:3203 زیره را من سوی کرمان آورمگر به پیش تو دل و جان آورم
- M1:3204 نیست تخمی کاندرین انبار نیستغیر حُسن تو که آن را یار نیست
- M1:3205 لایق آن دیدم که من آیینهایپیش تو آرم چو نور سینهای
- M1:3206 تا ببینی روی خوب خود در آنای تو چون خورشید شمع آسمان
- M1:3207 آینه آوردمت ای روشنیتا چو بینی روی خود یادم کنی
- M1:3208 آینه بیرون کشید او از بغلخوب را آیینه باشد مُشتغَل
- M1:3209 آینهٔ هستی چه باشد نیستینیستی بر، گر تو ابله نیستی
- M1:3210 هستی اندر نیستی بتوان نمودمالداران بر فقیر آرند جود
- M1:3211 آینهٔ صافی نان خود گرسنهستسوخته هم آینهٔ آتشزنهست
- M1:3212 نیستی و نقص هر جایی که خاستآینهٔ خوبی جمله پیشههاست
- M1:3213 چونک جامه چست و دوزیده بودمظهر فرهنگ درزی چون شود
- M1:3214 ناتراشیده همی باید جذوعتا دروگر اصل سازد یا فروع
- M1:3215 خواجهٔ اشکستهبند آنجا رودکاندر آنجا پای اشکسته بود
- M1:3216 کی شود چون نیست رنجورِ نزارآن جمالِ صنعت طب آشکار
- M1:3217 خواری و دونی مسها بر ملاگر نباشد کی نماید کیمیا
- M1:3218 نقصها آیینهٔ وصف کمالو آن حقارت آینهٔ عز و جلال
- M1:3219 زانک ضد را ضد کند پیدا یقینزانک با سرکه پدیدست انگبین
- M1:3220 هر که نقص خویش را دید و شناختاندر استکمال خود دهاسپه تاخت
- M1:3221 زان نمیپرد به سوی ذوالجلالکو گمانی میبرد خود را کمال
- M1:3222 علتی بتر ز پندار کمالنیست اندر جان تو ای ذو دلال
- M1:3223 از دل و از دیدهات بس خون رودتا ز تو این معجبی بیرون شود
- M1:3224 علت ابلیس انا خیری بُدستوین مرض در نفس هر مخلوق هست
- M1:3225 گرچه خود را بس شکسته بیند اوآب صافی دان و سرگین زیر جو
- M1:3226 چون بشوراند ترا در امتحانآب سرگین رنگ گردد در زمان
- M1:3227 در تگ جو هست سرگین ای فتیگرچه جو صافی نماید مر ترا
- M1:3228 هست پیر راهدان پر فطنباغهای نفس کل را جوی کَن
- M1:3229 جوی خود را کی تواند پاک کردنافع از علم خدا شد علم مرد
- M1:3230 کی تراشد تیغ دستهٔ خویش رارو به جراحی سپار این ریش را
- M1:3231 بر سر هر ریش جمع آمد مگستا نبیند قبح ریش خویش کس
- M1:3232 آن مگس اندیشهها وان مال توریش تو آن ظلمت احوال تو
- M1:3233 ور نهد مرهم بر آن ریش تو پیرآن زمان ساکن شود درد و نفیر
- M1:3234 تا که پندارد که صحت یافتستپرتو مرهم بر آنجا تافتست
- M1:3235 هین ز مرهم سر مکش ای پشتریشو آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش