Baca› Kitab 3› Bagian 11 ← sebelumnya · berikutnya →
بخش ۱۱ - باقی قصهٔ اهل سبا
Sisa kisah penduduk Saba
- M3:364 آن سبا ز اهل صبا بودند و خامکارشان کفران نعمت با کرام
- M3:365 باشد آن کفران نعمت در مثالکه کُنی با محسن خود تو جدال
- M3:366 که نمیباید مرا این نیکویمن برنجم زین، چه رنجم میشوی
- M3:367 لطف کن این نیکوی را دور کنمن نخواهم چشم زودم کور کن
- M3:368 پس سبا گفتند باعد بینناشیننا خیر لنا خذ زیننا
- M3:369 ما نمیخواهیم این ایوان و باغنه زنان خوب و نه امن و فراغ
- M3:370 شهرها نزدیک همدیگر بدستآن بیابانست خوش کانجا ددست
- M3:371 یطلب الانسان فی الصیف الشتافاذا جاء الشتا انکر ذا
- M3:372 فهو لا یرضی بحال ابدالا بضیق لا بعیش رغدا
- M3:373 قتل الانسان ما اکفرهکلما نال هدی انکره
- M3:374 نفس زین سانست زان شد کشتنیاقتلوا انفسکم گفت آن سنی
- M3:375 خار سه سویست هر چون کش نهیدر خلد وز زخم او تو کی جهی
- M3:376 آتش ترک هوا در خار زندست اندر یار نیکوکار زن
- M3:377 چون ز حد بردند اصحاب سباکه بپیش ما وبا به از صبا
- M3:378 ناصحانشان در نصیحت آمدنداز فسوق و کفر مانع میشدند
- M3:379 قصد خون ناصحان میداشتندتخم فسق و کافری میکاشتند
- M3:380 چون قضا آید شود تنگ این جهاناز قضا حلوا شود رنج دهان
- M3:381 گفت اذا جاء القضا ضاق الفضاتحجب الابصار اذ جاء القضا
- M3:382 چشم بسته میشود وقت قضاتا نبیند چشم کحل چشم را
- M3:383 مکر آن فارس چو انگیزید گردآن غبارت ز استغاثت دور کرد
- M3:384 سوی فارس رو مرو سوی غبارورنه بر تو کوبد آن مکر سوار
- M3:385 گفت حق آن را که این گرگش بخورددید گرد گرگ چون زاری نکرد
- M3:386 او نمیدانست گرد گرگ رابا چنین دانش چرا کرد او چرا
- M3:387 گوسفندان بوی گرگ با گزندمیبدانند و بهر سو میخزند
- M3:388 مغز حیوانات بوی شیر رامیبداند ترک میگوید چرا
- M3:389 بوی شیر خشم دیدی باز گردبا مناجات و حذر انباز گرد
- M3:390 وا نگشتند آن گروه از گرد گرگگرگ محنت بعد گرد آمد سترگ
- M3:391 بر درید آن گوسفندان را به خشمکه ز چوپان خرد بستند چشم
- M3:392 چند چوپانشان بخواند و نامدندخاک غم در چشم چوپان میزدند
- M3:393 که برو ما از تو خود چوپانتریمچون تبع گردیم هر یک سروریم
- M3:394 طعمهٔ گرگیم و آن یار نههیزم ناریم و آن عار نه
- M3:395 حمیتی بد جاهلیت در دماغبانگ شومی بر دمنشان کرد زاغ
- M3:396 بهر مظلومان همیکندند چاهدر چه افتادند و میگفتند آه
- M3:397 پوستین یوسفان بشکافتندآنچ میکردند یک یک یافتند
- M3:398 کیست آن یوسف دل حقجوی توچون اسیری بسته اندر کوی تو
- M3:399 جبرئیلی را بر استن بستهایپر و بالش را به صد جا خستهای
- M3:400 پیش او گوساله بریان آوریگه کشی او را به کهدان آوری
- M3:401 که بخور اینست ما را لوت و پوتنیست او را جز لقاء الله قوت
- M3:402 زین شکنجه و امتحان آن مبتلامیکند از تو شکایت با خدا
- M3:403 کای خدا افغان ازین گرگ کهنگویدش نک وقت آمد صبر کن
- M3:404 داد تو وا خواهم از هر بیخبرداد کی دهد جز خدای دادگر
- M3:405 او همیگوید که صبرم شد فنادر فراق روی تو یا ربنا
- M3:406 احمدم در مانده در دست یهودصالحم افتاده در حبس ثمود
- M3:407 ای سعادتبخش جان انبیایا بکش یا باز خوانم یا بیا
- M3:408 با فراقت کافران را نیست تابمیگود یا لیتنی کنت تراب
- M3:409 حال او اینست کو خود زان سوستچون بود بی تو کسی کان توست
- M3:410 حق همیگوید که آری ای نزهلیک بشنو صبر آر و صبر به
- M3:411 صبح نزدیکست خامش کم خروشمن همیکوشم پی تو، تو مکوش