Baca› Kitab 5› Bagian 139 ← sebelumnya · berikutnya →
بخش ۱۳۹ - گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازهایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را
Kerabat Majnun berkata kepadanya, “Kecantikan Laila itu biasa-biasa saja. Banyak yang lebih cantik darinya di kota kami. Kami akan tawarkan satu, dua, atau sepuluh kepadamu. Pilihlah, dan bebaskan kami dan dirimu.” Dan jawaban Majnun kepada mereka.
- M5:3280 ابلهان گفتند مجنون را ز جهلحسن لیلی نیست چندان، هست سهل
- M5:3281 بهتر از وی صد هزاران دلرباهست همچون ماه اندر شهر ما
- M5:3282 گفت صورت کوزه است و حسن میمی خدایم میدهد از نقش وی
- M5:3283 مر شما را سرکه داد از کوزهاشتا نباشد عشق اوتان گوش کَش
- M5:3284 از یکی کوزه دهد زهر و عسلهر یکی را دست حق عز و جل
- M5:3285 کوزه میبینی ولیکن آن شرابروی ننماید به چشم ناصواب
- M5:3286 قاصِراتُ الطَّرف، باشد ذوق جانجز به خصم خود بننماید نشان
- M5:3287 قاصِراتُ الطَّرف، آمد آن مداموین حجابِ ظرفها همچون خِیام
- M5:3288 هست دریا خیمهای در وی حیاتبَطّ را، لیکن کلاغان را مَمات
- M5:3289 زهر باشد مار را هم قوت و برگغیر او را زهر او دردست و مرگ
- M5:3290 صورت هر نعمتی و محنتیهست این را دوزخ، آن را جَنّتی
- M5:3291 پس همه اجسام و اَشیا تُبْصِرونواندرو قُوتست و سَم، لاتُبْصِرون
- M5:3292 هست هر جسمی چو کاسه و کوزهایاندرو هم قوت و هم دلسوزهای
- M5:3293 کاسه پیدا اندرو پنهان رَغَدطاعِمش داند کزان چه میخورد
- M5:3294 صورت یوسف چو جامی بود خوبزان پدر میخورد صد بادهٔ طَروب
- M5:3295 باز اِخْوان را از آن زهراب بودکان در ایشان خشم و کینه میفزود
- M5:3296 باز از وی مر زلیخا را سَکَرمیکشید از عشق، افیونی دگر
- M5:3297 غیر آنچ بود مر یعقوب رابود از یوسف غذا آن خوب را
- M5:3298 گونهگونه شربت و کوزه یکیتا نمانَد در می غیبت شکی
- M5:3299 باده از غیبست و کوزه زین جهانکوزه پیدا باده در وی بس نهان
- M5:3300 بس نهان از دیدهٔ نامحرمانلیک بر محرم هویدا و عَیان
- M5:3301 یا إلهی سُکِّرَتْ أَبْصارُنافَاعْفُ عَنّا أُثْقِلَتْ أَوزارُنا
- M5:3302 یا خَفیّاً قَدْ مَلَأْتَ الْخافِقَینقَدْ عَلَوتَ فَوقَ نُورِ الْمَشْرِقَین
- M5:3303 أَنْتَ سِرٌّ کاشِفٌ أَسْرارِناأَنْتَ فَجْرٌ مُفْجِرٌ أَنْهارِنا
- M5:3304 یا خَفِیَّ الذّاتِ مَحْسوسَ الْعَطاأَنْتَ کَالماءِ وَ نَحْنُ کَالرَّحا
- M5:3305 أَنْتَ کَالرِّیحِ وَ نَحْنُ کَالْغُبارتَخْتَفِی الرِّیحُ وَ غَبْراها جَهار
- M5:3306 تو بهاری ما چو باغ سبزِ خَوشاو نهان و آشکارا بخششش
- M5:3307 تو چو جانی ما مثال دست و پاقبض و بسط دست از جان شد روا
- M5:3308 تو چو عقلی ما مثال این زباناین زبان از عقل دارد این بیان
- M5:3309 تو مثال شادی و ما خندهایمکه نتیجهٔ شادی فرخندهایم
- M5:3310 جنبش ما هر دمی خود اَشْهَدستکه گواهِ ذُوالْجَلالِ سَرمَدَست
- M5:3311 گردش سنگ آسیا در اضطراباَشْهَد آمد بر وجودِ جویِ آب
- M5:3312 ای برون از وَهْم و قال و قیل منخاک بر فرق من و تمثیل من ❋
- M5:3313 بنده نَشْکیبد ز تصویر خوشَتهر دمت گوید که جانم مَفْرَشَت
- M5:3314 همچو آن چوپان که میگفت ای خداپیش چوپان و مُحِبِّ خود بیا
- M5:3315 تا شپش جویم من از پیراهنتچارقت دوزم ببوسم دامنت
- M5:3316 کس نبودش در هوا و عشق، جفتلیک قاصِر بود از تسبیح و گفت
- M5:3317 عشق او خرگاه بر گردون زدهجان سگ خرگاه آن چوپان شده
- M5:3318 چونک بحر عشق یزدان جوش زدبر دل او زد، ترا بر گوش زد