Baca Kitab 6 Bagian 113 ← sebelumnya · berikutnya →

بخش ۱۱۳ - ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخره

Mengenai raja yang membawa seorang ulama ke majlis secara paksa dan mendudukkannya. Pelayan menyuguhkan minuman kepada ulama itu. Ia menolak dan mulai menunjukkan kekesalan dan kemarahan. Raja berkata kepada pelayan, 'Masukkanlah ke dalam sifatnya!' Pelayan memukulinya beberapa kali dan memaksanya meminum minuman itu, dan seterusnya

  1. M6:3912 پادشاهی مست اندر بزم خوشمی‌گذشت آن یک فقیهی بر درش
  2. M6:3913 کرد اشارت کش درین مجلس کشیدوان شراب لعل را با او چشید
  3. M6:3914 پس کشیدندش به شه بی‌اختیارشست در مجلس ترش چون زهر و مار
  4. M6:3915 عرضه کردش می نپذرفت او به خشماز شه و ساقی بگردانید چشم
  5. M6:3916 که به عمر خود نخوردستم شرابخوشتر آید از شرابم زهر ناب
  6. M6:3917 هین به جای می به من زهری دهیدتا من از خویش و شما زین وا رهید
  7. M6:3918 می نخورده عربده آغاز کردگشته در مجلس گران چون مرگ و درد
  8. M6:3919 هم‌چو اهل نفس و اهل آب و گلدر جهان بنشسته با اصحاب دل
  9. M6:3920 حق ندارد خاصگان را در کموناز می احرار جز در یشربون
  10. M6:3921 عرضه می‌دارند بر محجوب جامحس نمی‌یابد از آن غیر کلام
  11. M6:3922 رو همی گرداند از ارشادشانکه نمی‌بیند به دیده دادشان
  12. M6:3923 گر ز گوشش تا به حلقش ره بدیسر نصح اندر درونشان در شدی
  13. M6:3924 چون همه نارست جانش نیست نورکه افکند در نار سوزان جز قشور
  14. M6:3925 مغز بیرون ماند و قشر گفت رفتکی شود از قشر معده گرم و زفت
  15. M6:3926 نار دوزخ جز که قشر افشار نیستنار را با هیچ مغزی کار نیست
  16. M6:3927 ور بود بر مغز ناری شعله‌زنبهر پختن دان نه بهر سوختن
  17. M6:3928 تا که باشد حق حکیم این قاعدهمستمر دان در گذشته و نامده
  18. M6:3929 مغز نغز و قشرها مغفور ازومغز را پس چون بسوزد دور ازو
  19. M6:3930 از عنایت گر بکوبد بر سرشاشتها آید شراب احمرش
  20. M6:3931 ور نکوبد ماند او بسته‌دهانچون فقیه از شرب و بزم این شهان
  21. M6:3932 گفت شه با ساقیش ای نیک‌پیچه خموشی ده به طبعش آر هی
  22. M6:3933 هست پنهان حاکمی بر هر خردهرکه را خواهد به فن از سر برد
  23. M6:3934 آفتاب مشرق و تنویر اوچون اسیران بسته در زنجیر او
  24. M6:3935 چرخ را چرخ اندر آرد در زمنچون بخواند در دماغش نیم فن
  25. M6:3936 عقل کو عقل دگر را سخره کردمهره زو دارد ویست استاد نرد
  26. M6:3937 چند سیلی بر سرش زد گفت گیردر کشید از بیم سیلی آن زحیر
  27. M6:3938 مست گشت و شاد و خندان شد چو باغدر ندیمی و مضاحک رفت و لاغ
  28. M6:3939 شیرگیر و خوش شد انگشتک بزدسوی مبرز رفت تا میزک کند
  29. M6:3940 یک کنیزک بود در مبرز چو ماهسخت زیبا و ز قرناقان شاه
  30. M6:3941 چون بدید او را دهانش باز ماندعقل رفت و تن ستم‌پرداز ماند
  31. M6:3942 عمرها بوده عزب مشتاق و مستبر کنیزک در زمان در زد دو دست
  32. M6:3943 بس طپید آن دختر و نعره فراشتبر نیامد با وی و سودی نداشت
  33. M6:3944 زن به دست مرد در وقت لقاچون خمیر آمد به دست نانبا
  34. M6:3945 بسرشد گاهیش نرم و گه درشتزو بر آرد چاق چاقی زیر مشت
  35. M6:3946 گاه پهنش واکشد بر تخته‌ایدرهمش آرد گهی یک لخته‌ای
  36. M6:3947 گاه در وی ریزد آب و گه نمکاز تنور و آتشش سازد محک
  37. M6:3948 این چنین پیچند مطلوب و طلوباندرین لعبند مغلوب و غلوب
  38. M6:3949 این لعب تنها نه شو را با زنستهر عشیق و عاشقی را این فنست
  39. M6:3950 از قدیم و حادث و عین و عرضپیچشی چون ویس و رامین مفترض
  40. M6:3951 لیک لعب هر یکی رنگی دگرپیچش هر یک ز فرهنگی دگر
  41. M6:3952 شوی و زن را گفته شد بهر مثیلکه مکن ای شوی زن را بد گسیل
  42. M6:3953 آن شب گردک نه ینگا دست اوخوش امانت داد اندر دست تو
  43. M6:3954 کانچ با او تو کنی ای معتمداز بد و نیکی خدا با تو کند
  44. M6:3955 حاصل این‌جا این فقیه از بی‌خودینه عفیفی ماندش و نه زاهدی
  45. M6:3956 آن فقیه افتاد بر آن حورزادآتش او اندر آن پنبه فتاد
  46. M6:3957 جان به جان پیوست و قالب‌ها چخیدچون دو مرغ سربریده می‌طپید
  47. M6:3958 چه سقایه چه ملک چه ارسلانچه حیا چه دین چه بیم و خوف جان
  48. M6:3959 چشمشان افتاده اندر عین و غیننه حسن پیداست این‌جا نه حسین
  49. M6:3960 شد دراز و کو طریق بازگشتانتظار شاه هم از حد گذشت
  50. M6:3961 شاه آمد تا ببیند واقعهدید آن‌جا زلزلهٔ القارعه
  51. M6:3962 آن فقیه از بیم برجست و برفتسوی مجلس جام را بربود تفت
  52. M6:3963 شه چو دوزخ پر شرار و پر نکالتشنهٔ خون دو جفت بدفعال
  53. M6:3964 چون فقیهش دید رخ پر خشم و قهرتلخ و خونی گشته هم‌چون جام زهر
  54. M6:3965 بانگ زد بر ساقیش که ای گرم‌دارچه نشستی خیره ده در طبعش آر
  55. M6:3966 خنده آمد شاه را گفت ای کیاآمدم با طبع آن دختر ترا
  56. M6:3967 پادشاهم کار من عدلست و دادزان خورم که یار را جودم بداد
  57. M6:3968 آنچ آن را من ننوشم هم‌چو نوشکی دهم در خورد یار و خویش و توش
  58. M6:3969 زان خورانم من غلامان را که منمی‌خورم بر خوان خاص خویشتن
  59. M6:3970 زان خورانم بندگان را از طعامکه خورم من خود ز پخته یا ز خام
  60. M6:3971 من چو پوشم از خز و اطلس لباسزان بپوشانم حشم را نه پلاس
  61. M6:3972 شرم دارم از نبی ذو فنونالبسوهم گفت مما تلبسون
  62. M6:3973 مصطفی کرد این وصیت با بنوناطعموا الاذناب مما تاکلون
  63. M6:3974 دیگران را بس به طبع آورده‌ایدر صبوری چست و راغب کرده‌ای
  64. M6:3975 هم به طبع‌آور بمردی خویش راپیشوا کن عقل صبراندیش را
  65. M6:3976 چون قلاووزی صبرت پر شودجان به اوج عرش و کرسی بر شود
  66. M6:3977 مصطفی بین که چو صبرش شد براقبر کشانیدش به بالای طباق