Leggi Libro 6 Il topo supplicò la rana: 'Non cercare pretesti e non rimandare l'esaudimento di questo mio bisogno, perché nel ritardo ci sono pericoli, e il Sufi è il figlio del momento, e il figlio non abbandona la veste del padre'. E il padre compassionevole del Sufi che è il tempo non lo rende bisognoso del domani, ma lo tiene così immerso nel giardino della sua rapida contabilità da non essere, come la gente comune, in attesa del futuro. È un fiume, non un'epoca, perché 'presso Dio non c'è mattino né sera'. Passato e futuro, e l'eternità e l'infinità non esistono lì. Adamo non è precedente e l'Anticristo non è successivo, perché queste categorie appartengono alla sfera della ragione parziale e dello spirito animale. Nel mondo senza luogo e senza tempo, queste categorie non esistono. Quindi egli è figlio di un tempo che 'non si comprende se non come negazione della distinzione dei tempi', così come da 'Dio è Uno' si comprende la negazione della dualità, non la realtà dell'unità. Distico 2736

M6:2736 — چغز جان در آب خواب بیهشی / رسته از موش تن آید در خوشی

چغز جان در آب خواب بیهشیرسته از موش تن آید در خوشی
✦ Renderizza questo beyt in Italiano

M6:2736

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — dalle sue lezioni registrate sul Masnavi

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: جانِ قورباغه‌وار در آبِ خوابِ بی‌هوشی فرو می‌رود؛ از بندِ موشِ تن رها می‌گردد و به خوشی می‌رسد.

معنا: این بیت می‌گوید روح، همچون قورباغه‌ای که در آب غرق می‌شود، به خوابی عمیق و فارغ از هشیاری دنیوی فرو می‌رود و با رهایی از قیدِ تنِ خاکی، به سرور و سرخوشیِ حقیقی دست می‌یابد.

شرح

این بیت، از آن تمثیل‌های عمیقی است که مولانا در دفتر ششم مثنوی، برای واکاوی نسبت روح و تن به کار می‌بندد. داستانِ موش و قورباغه، در واقع، تمثیلی است برای کشاکشِ دیرینه‌ی جان و بدن. من همیشه تأکید کرده‌ام که مثنوی دفترِ سفرنامه‌ی روح است؛ سفرنامه‌ای که از جدایی آغاز می‌شود و به وصل می‌انجامد. این بیت، به روشنی، میلِ بی‌امانِ روح به بازگشت به اصل خویش را نشان می‌دهد.

در اینجا، «چغز جان» یا جانِ قورباغه‌وار، کنایه از روح است؛ روحی که اگرچه در عالمِ خاکی محبوس است، اما ذاتاً از جنسِ آب و ملکوت است. این جان، هوسِ «آب خواب بی‌هشی» می‌کند. این «خواب بی‌هشی» نه به معنای غفلت و ناآگاهی، بلکه به حالتی از خلسه و بی‌خودیِ عرفانی اشاره دارد؛ حالتی که روح از هشیاریِ مقید به حواسِ پنجگانه رها می‌شود و به «رویاهای ملکوتی» و عوالمِ غیب پر می‌کشد. این همان نقطه‌ای است که روح، از سنگینیِ قفسِ تن آزاد می‌شود و به سرورِ مطلق می‌رسد.

اما این رهایی آسان نیست. «موش تن»، نمادِ جسمِ خاکی و خواسته‌های مادی است که همواره روح را به زمین می‌کشد. مولانا در جای دیگری صریحاً می‌گوید: «هست تن چون ریسمان بر پای جان / می‌کشاند بر زمینش ز آسمان.» این بدن، حکمِ یک وزنه را دارد که به پای جانِ سبک‌بال آویخته شده است و هر بار که روح می‌خواهد به پرواز درآید و در خوشیِ بی‌تنی غرق شود، موشِ تن او را با ریسمانِ نیازهای مادی و غریزی باز می‌کشاند. «چند تلخی زین کشش جان می‌چشد»؛ این تلخی‌ها، ثمره‌ی همین کشمکش همیشگی است.

مولانا به‌صراحت بیان می‌کند: «هر گرانی و کسل خود از تن است / جان ز خفت جمله در پریدن است.» روح، بالفطره سبک‌روح و اهل پرواز است و میل به رهایی دارد. وطنِ اصلیِ او اینجایِ خاکی نیست. این دنیا «غربت» است و روح در اینجا «غریب» و مسافر است. از این روست که مثنوی، از همان ابتدا، «از جدایی‌ها حکایت می‌کند» و هدفش، بیدار کردنِ این حس غربت و اشتیاق به بازگشت به «اصل خویش» است. این با دیدگاهِ حافظ که «تا دل هرزه‌گرد من رفت به چین زلف او / زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند» در تقابل است؛ مولانا از وطنِ اصلی سخن می‌گوید، در حالی که حافظ، گاهی همین جهانِ مادی را از فرطِ جمالِ یار، وطنِ خویش می‌خواند. این دو نگاه، اگرچه هر دو اصیل و یگانه، اما متفاوت‌اند و هر یک ثمره‌ی خاص خود را دارد.

بنابراین، «خوشی» که در انتهای بیت می‌آید، همان شادیِ متعالیِ رهایی از قیدِ زمان و مکان و جسم است؛ شادی‌ای که روح، در غرق شدن در دریایِ بی‌خودی و اتصال به مبدأ، آن را تجربه می‌کند. این کشاکش میان جان و تن، و این هوسِ همیشگیِ جان برای گسستن از موشِ تن، جوهرِ بسیاری از آموزه‌های مثنوی است؛ آموزه‌هایی که نه تنها از جدایی، بلکه از امید به وصالی نزدیک سخن می‌گویند.

نکات کلیدی

  • روح (چغز جان) در پی رهایی از قید تن (موش تن) است تا به خوشی و وصال برسد.
  • «خواب بی‌هوشی» به حالت خلسه‌ی عرفانی اشاره دارد که در آن روح از هشیاریِ دنیوی فارغ می‌شود.
  • بدن همچون ریسمانی است که جانِ سبک‌روح را به زمین می‌کشد و مانع پرواز و غرق شدن در ملکوت می‌شود.
  • «خوشی» نهایی، نتیجه‌ی رهایی از خواسته‌های مادی و اتصال به عالم غیب است.
  • این کشاکش روح و تن، محور اصلی «شکایت از جدایی‌ها» در مثنوی و اشتیاق به وطن اصلی است.

Sources: d6-s63 · 48:58:00 d6-s63 · 49:25:00 d6-s63 · 49:16:00 d6-s63 · 49:08:00 s01 notes s05 notes

به زبانِ تو — La tua lingua · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.