Leggi Libro 6 Il mediatore distribuì per tutta la città di Tabriz e raccolse un po' di denaro. Quello straniero andò a visitare la tomba dell'ispettore e raccontò questa storia sulla sua tomba a mo' di lamento, ecc. Distico 3299

M6:3299 — تو کجایی تا مرا خندان کنی / لطف و احسان چون خداوندان کنی

تو کجایی تا مرا خندان کنیلطف و احسان چون خداوندان کنی
✦ Renderizza questo beyt in Italiano

M6:3299

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — dalle sue lezioni registrate sul Masnavi

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: تو کجایی تا مرا شادمان کنی؟ و لطف و احسانت را چون خداوندان ببخشی.

معنا: گوینده از غیبت یک بخشندهٔ بزرگ که لطفش بی‌کران و چون لطف خداوندان است، گله می‌کند و آرزو دارد که با بازگشت او شادمانی به زندگی‌اش بازگردد.

شرح

این بیت، از سروده‌های مثنوی که زبان حال وامدار گله‌مند در غیابِ خواجهٔ بخشنده‌اش است، آرزوی بازگشت یک لطفِ بی‌کران را به تصویر می‌کشد. در اینجا، وامدار نه تنها طلب رفع مشکل مادی، بلکه اشتیاق به گشایشِ روحی و شادمانیِ حقیقی دارد.

من بارها تأکید کرده‌ام که مولانا، برخلاف بسیاری، غم‌گسار و حزن‌آور نیست؛ او رهایی‌بخش است و کتابش کتاب شادی‌ست. این بیت نیز نشان می‌دهد که مقصدِ طلبِ وامدار، خنده و شادمانی است. «خندان کنی» یعنی مرا به اصلِ شادی و حیاتِ طیبه بازگردانی. مولانا خود به «خنده گل‌ها» و «باغ‌هایی که از خنده مالامال توست» اشاره می‌کند، و اینها تصاویرِ مثنوی برای تجلیِ سرورِ هستی هستند. این خنده، نه خنده‌ای از سرِ غفلت و سبک‌سری، بلکه خنده‌ای عمیق است که از مواجهه با حقیقتِ وجود و لطفِ بی‌کران برمی‌خیزد.

آنچه در اینجا درخواست می‌شود، «لطف و احسان چون خداوندان» است. یعنی لطف و احسانی که حدی نمی‌شناسد و از جنسِ بخشش‌های الهی است. این «خواجه» یا بخشنده، در نگاه وامدار، صرفاً یک انسانِ عادی نیست؛ بلکه دارای ظرفیتی از کرم و مهربانی است که مرزهای بشری را درمی‌نوردد و صفاتِ ایزدی در او هویدا گشته است. یادم هست که اشاره کردم در جای دیگر مولانا می‌گوید: «چون همی‌گنجد جهانی زیر تین؟ / چون بگنجد آسمانی در زمین؟». این نشان می‌دهد که این روحِ بزرگ، در نظر وامدار، بسیار فراتر از قیدوبندهای مادی و زمینی است و جایگاهی آسمانی دارد.

این خواجه همانند چوپانی است که من پیش‌تر از آن سخن گفتم. چوپانی که نه اربابِ گله، بلکه خادمِ آن است و با حلم و تدبیر، رمه را به سرمنزل مقصود می‌رساند. او مسئولیتِ خود را از سرِ خدمتگزاری می‌فهمد، نه از موضعِ ولایت و آقایی. این نوعِ بخشندگی که در اینجا وصف می‌شود، بخششی است که حتی وقتی وامدار می‌گوید «بس است»، خواجه پاسخ می‌دهد: «این را هم بگیر از بهر دلم». این سخن، اوجِ بخششِ بی‌منت و بی‌کران را نشان می‌دهد؛ بخششی که از وفورِ وجود و محبتی عمیق سرچشمه می‌گیرد، نه از رفع نیاز صرف. در چنین فضایی، جدایی از چنین خواجه‌ای، تنها شکایتِ از فقدانِ یک فرد نیست، بلکه شکوه از دوری از تجلیِ الهی و مبدأِ حیات است که تنها او می‌تواند روحِ تشنه را دوباره خندان کند.

نکات کلیدی

  • طلب خنده و شادی حقیقی، اوجِ آرزوی روح در مواجهه با لطف الهی است.
  • احسان و کرمی که چون خداوندان باشد، از مرزهای انسانی فراتر رفته و بی‌کرانگی صفات ایزدی را بازمی‌تاباند.
  • این بیت بیانگر اشتیاق به بازگشتِ یک روحِ بزرگ و ماورایی است که چون جهان و آسمان، در قیدوبند جسمانی نمی‌گنجد.
  • بخشش حقیقی، بی‌منت و از سرِ وفورِ وجود است، نه صرفاً رفعِ نیازِ دیگران.
  • خواجهٔ بخشنده، نماد رهبر یا مرادِ کاملی است که خدمتگزاری را بر آقایی مقدم می‌شمارد.

Sources: d6-s73 · 01:17:17 d6-s73 · 01:19:10 d6-s73 · 01:21:40 d6-s73 · 01:22:20 d6-s73 · 01:08:01

به زبانِ تو — La tua lingua · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.