Leggi Libro 6 La storia di Imru' al-Qays, che era un re arabo, di grande bellezza, il Giuseppe del suo tempo. E le donne arabe, come Zuleikha, morivano d'amore per lui. Ed era un poeta che diceva: 'Fermatevi, piangiamo ricordando l'amata e la dimora'. Mentre tutte le donne lo cercavano con tutto il cuore, che meraviglia, per cosa era la sua poesia e il suo lamento? Forse sapeva che erano tutte rappresentazioni di una forma che avevano dipinto sulle tavole della terra. Alla fine, Imru' al-Qays si ritrovò in una condizione in cui, a mezzanotte, fuggì dal suo regno e dai suoi figli, si nascose in un saio e andò da una regione all'altra, alla ricerca di colui che è al di là di ogni regione: 'Egli sceglie con la Sua misericordia chi vuole', ecc. Distico 3987

M6:3987 — آن ملک برخاست شب شد پیش او / گفته او را ای ملیک خوب‌رو

آن ملک برخاست شب شد پیش اوگفته او را ای ملیک خوب‌رو
✦ Renderizza questo beyt in Italiano

M6:3987

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — dalle sue lezioni registrate sul Masnavi

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آن پادشاه (روم)، شبانه برخاست و به نزد او رفت. به او گفت: «ای پادشاهِ زیبارو!» معنا: این بیت، آغاز گفت‌وگوی پادشاه روم با امروالقیس است، که در آن پادشاه روم به دیدار امروالقیسِ خشت‌زن رفته و او را با تعابیری ستایش‌آمیز خطاب می‌کند.

شرح

این بیت، نقطه‌ی آغازین یکی از داستان‌های شورانگیز و نمادین مثنوی است؛ داستان امروالقیس، پادشاهی که از بیداد و جنگ گریخته و به تبوک، در قلمرو روم بیزانس، پناه آورده بود و به خشت‌زنی روزگار می‌گذراند. برخی او را شناختند و خبر به پادشاه روم رسید. در اینجاست که مولانا صحنه را برای رویارویی دو پادشاه، یکی ظاهری و یکی باطنی، آماده می‌کند. پادشاه روم، برخاسته، شبانه به سراغ امروالقیس می‌رود. این «برخاستن در شب» خود نمادی از جستجوی پنهانی و احترام آمیز است؛ او نه از سر قدرت‌نمایی که از سر حیرت و کنجکاوی به دیدار این پادشاه گمنام آمده است. خطاب او به امروالقیس، «ای ملیک خوب‌رو»، آغازی ستایش‌آمیز است که هم زیبایی ظاهری امروالقیس را تصدیق می‌کند و هم به ولایت پنهان او اذعان دارد. مولانا در ابیات بعدی نیز بر این نکته تأکید می‌کند که امروالقیس نه تنها به یوسف تشبیه می‌شود، که دارای «دو ملکت» است: یکی ملکِ جمال و دیگری ملکِ بلاد (سرزمین). یعنی او هم پادشاه بوده و هم زیبارو. مردان از شمشیرش بنده بوده‌اند و زنان از روی چون آفتابش. این ستایش‌ها و دعوت به ماندن و حتی سلطنت بر روم، همه زمینه‌ساز چیزی است که در ادامه رخ می‌دهد: امروالقیس با کلامی نافذ، مملو از عشق و درد، چنان در پادشاه روم تأثیر می‌گذارد که او نیز دست از تخت و تاج می‌شوید و همسفر عشق می‌شود. مولانا از این رویداد نتیجه می‌گیرد که این اولین بار نیست که عشق چنین می‌کند و پادشاهی را از تخت برمی‌کند و به بیچارگی می‌کشاند. در واقع، اینجا عشق است که به عنوان «منِّ اخیر» یا «جزء اخیر علت تامه» عمل می‌کند؛ یعنی همان وزن نهایی که با آمدنش، کشتی وجود آدم را غرق می‌کند و او را از قید دنیا و تعلقات آن آزاد می‌سازد. عشق، غذای جان است که هرگاه فرا رسد، انسان را از تمام خواسته‌ها و گرسنگی‌های دنیوی سیر می‌کند و چشم او را از هرچه غیر معشوق است می‌بندد.

نکات کلیدی

  • شروع داستان امروالقیس، نمادی از فرار از قدرت دنیوی به سوی گمنامی و طلب عشق.
  • ملاقات شبانه پادشاه روم با امروالقیس، نشانه‌ای از احترام پنهان و جستجوی حقیقت.
  • خطاب «ای ملیک خوب‌رو» اذعان به جمال ظاهری و ولایت باطنی امروالقیس است.
  • عشق، نیرویی است که پادشاهان را از تخت برمی‌کند و آن‌ها را به ورطه گمنامی می‌کشاند.
  • مولانا عشق را «منّ اخیر» یا «جزء اخیر علت تامه» می‌داند که با آمدنش، تمام تعلقات دنیوی را زایل می‌کند.
  • عشق غذای جان است که آدمی را از گرسنگی‌های مادی سیر می‌کند و چشمش را از غیر معشوق می‌پوشاند.

Sources: d6-s89 · 00:22:55 d6-s89 · 00:24:57 d6-s89 · 00:28:24

به زبانِ تو — La tua lingua · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.