Leggi Libro 6 L'uccello attribuisce la sua cattura nella trappola all'azione, all'astuzia e all'inganno dell'asceta, e la risposta dell'asceta all'uccello Distico 580

M6:580 — ور ندیدی چون چنین شیدا شدی / خاک بودی طالب احیا شدی

ور ندیدی چون چنین شیدا شدیخاک بودی طالب احیا شدی
✦ Renderizza questo beyt in Italiano

M6:580

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — dalle sue lezioni registrate sul Masnavi

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: اگر (تجلی او را) ندیده بودی، چگونه این‌چنین شیدا می‌شدی؟ تو که خاک بودی، (چگونه) طالب حیات و زندگی (از او) شدی؟ معنا: این بیت بیان می‌کند که شوریدگی و طلبِ زندگی در تمام موجودات، نشانهٔ تجلی ازلی معشوق است؛ اگر این تجلی نبود، هیچ میلی به هستی و شور عشق در هیچ خاکی پدید نمی‌آمد.

شرح

مولانا در این بیت یک «استدراک» می‌کند، یک نکتهٔ ناگفته را از دلِ سخنِ پیشین بیرون می‌کشد. او می‌گوید گمان مبرید که تجلی وجه معشوق و دیدار روی او خاصّ اولیای خدا و عرفای بزرگ‌مرتبه است. نه، همهٔ شما این تجلی الهی را دیده‌اید؛ این شیدایی و طلب حیات که در هستی ما ریشه دوانده، خود گواه این مدعاست. این «شیدا شدی» اشاره به همان سیر اشتدادی و تکاملی است که بعدها ملاصدرا نیز به تفصیل درباره‌اش سخن گفت. خداوند نه فقط مبدأالمبادی، یعنی سرآغاز همه چیز است، بلکه غایةالغایات، یعنی نهایت و مقصد نهایی هر موجودی نیز هست. در عمق طبیعت و کائنات، حرکتی پنهان جاری است که موجودات را همچون دانه‌ای که به سوی رشد و میوه شدن خیز برمی‌دارد، به سوی او می‌کشاند. مولانا نام این کشش را «عشق» می‌گذارد. «خاک بودی، طالب احیا شدی» نشان می‌دهد که حتی همین خاک بی‌جان نیز، از نیروی این عشق کیهانی، طالب زندگی و زنده شدن می‌شود. این یک طلبِ جهان‌شمول و سرشتی است که سراسر هستی را فرا گرفته است. این بیت در واقع حکایت از فطرت آدمی می‌کند. اگر تو از آن «بی‌سو»، یعنی آن لامکان که جهت و مکانی ندارد، خوراکِ روحی نگرفته بودی و به تعبیر مولانا «علف» پیش تو نریخته بودند، چرا چشم جانت به آن سمت مانده است؟ این میل خداگرایی و خداشناسی، گویی فطرتاً در آدمیان نهفته است. اگر آن‌ها را به حال خود بگذارند و وسوسه‌های شیطانی در گوش‌شان ندمند، بی‌اختیار به سوی او کشیده می‌شوند. این همان معنایی است که مولانا در جای دیگر با تمثیل گربه و سوراخ غذا یا زندانی و درِ زندان روشن می‌کند: گربه بر سوراخ از آن معتکف است که از آنجا معتلف شده و غذا گرفته. زندانیان نیز چشم‌شان همواره به درِ رهایی است، چرا که دیده‌اند راه رهایی از آنجاست. آدمی نیز فطرتاً به سوی دستی کشیده می‌شود که او را تغذیه کرده و از بند رهانیده است. اینکه ما بی‌اختیار دست به آسمان بلند می‌کنیم، در خلوت با او سخن می‌گوییم، برای این است که ما از پیش او آمده‌ایم؛ یک زمانی با هم بوده‌ایم، در عالم غیب و در ماورای طبیعت بوده‌ایم. اکنون فرود آمده‌ایم و در غربتیم، اما وطن اصلی خود را فراموش نکرده‌ایم و همواره دوست داریم به آنجا بازگردیم.

نکات کلیدی

  • عشق و طلبِ حیات در همهٔ موجودات، نشانه‌ای از تجلی ازلی معشوق است.
  • شوریدگی و اشتیاق به هستی، حتی در دلِ خاک نیز، ریشه‌ای الهی دارد.
  • این میل به خداگرایی، فطرتی ناخودآگاه است که در ذات آدمی نهفته.
  • دیدار روی معشوق تنها خاص عارفان بزرگ نیست، بلکه در تجربه هر موجودی حاضر است.
  • وجودِ کشش درونی به سوی مبدأ، گواهِ تغذیه شدن ما از آن سرچشمهٔ «بی‌سو» است.
  • فطرت ما سرچشمهٔ رهایی و حیات خود را به یاد دارد و به سوی آن میل می‌کند.

Sources: d6-s13 · 28:30:00 d6-s13 · 38:00:00 d6-s13 · 41:35:00

به زبانِ تو — La tua lingua · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.