Divan di Shams› Ghazal 1372› Distico 5 ← precedente · successivo →
Divan di Shams · غزل شمارهٔ ۱۳۷۲
- امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیدهام
G1372:5
La tua lingua
Nessuna traduzione ancora nella tua lingua — viene creata per l'intero ghazal:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commento a questo distico
Non ancora scritto — una lettura attenta di questo distico nel suo ghazal:
Il ghazal completo ↗
- 1 این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام·این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام
- 2 دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام·عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام
- 3 ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی·دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیدهام
- 4 دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته·من با اجل آمیخته در نیستی پریدهام
- 5 امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد·خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیدهام
- 6 من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او·من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیدهام
- 7 از کاسهٔ استارگان وز خوان گردون فارغم·بهر گدارویان بسی من کاسهها لیسیدهام
- 8 من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام·حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیدهام
- 9 در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون·دامان خون آلود را در خاک می مالیدهام
- 10 مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون·یک بار زاید آدمی من بارها زاییدهام
- 11 چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا·زیرا از آن کهم دیدهای من صدصفت گردیدهام
- 12 در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا·زیرا برون از دیدهها منزلگهی بگزیدهام
- 13 تو مست مست سرخوشی من مست بیسر سرخوشم·تو عاشق خندان لبی من بیدهان خندیدهام
- 14 من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن·بیدام و بیگیرندهای اندر قفس خیزیدهام
- 15 زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان·بهر رضای یوسفان در چاه آرامیدهام
- 16 در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن·صد جان شیرین دادهام تا این بلا بخریدهام
- 17 چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی·بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیدهام
- 18 پوسیدهای در گور تن رو پیش اسرافیل من·کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیدهام
- 19 نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن·مانند طاووسی نکو من دیبهها پوشیدهام
- 20 پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده·زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیدهام
- 21 تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی·زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیدهام
- 22 عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد·من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیدهام
- 23 خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن·بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییدهام
- 24 هر غورهای نالان شده کای شمس تبریزی بیا·کز خامی و بیلذتی در خویشتن چغزیدهام
ganjoor: sh1372 · public domain