Divan di Shams› Ghazal 2519› Distico 21 ← precedente · successivo →
Divan di Shams · غزل شمارهٔ ۲۵۱۹
- چه عذر آرند آن روزی که عذرا گردد از پرده چه خون گریند آن صبحی که خورشیدش عیانستی
G2519:21
La tua lingua
Nessuna traduzione ancora nella tua lingua — viene creata per l'intero ghazal:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commento a questo distico
Non ancora scritto — una lettura attenta di questo distico nel suo ghazal:
Il ghazal completo ↗
- 1 غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی·به چستی و به شبخیزی چو ماه و اخترانستی
- 2 غلام باغبانانم که یارم باغبانستی·به تری و به رعنایی چو شاخ ارغوانستی
- 3 نباشد عاشقی عیبی وگر عیب است تا باشد·که نفسم عیب دان آمد و یارم غیب دانستی
- 4 اگر عیب همه عالم تو را باشد چو عشق آمد·بسوزد جمله عیبت را که او بس قهرمانستی
- 5 گذشتم بر گذرگاهی بدیدم پاسبانی را·نشسته بر سر بامی که برتر ز آسمانستی
- 6 کلاه پاسبانانه قبای پاسبانانه·ولیک از های های او دو عالم در امانستی
- 7 به دست دیدبان او یکی آیینهای شش سو·که حال شش جهت یک یک در آیینه بیانستی
- 8 چو من دزدی بدم رهبر طمع کردم بدان گوهر·برآوردم یکی شکلی که بیرون از گمانستی
- 9 ز هر سویی که گردیدم نشانه تیر او دیدم·ز هر شش سو برون رفتم که آن ره بینشانستی
- 10 همه سوها ز بیسو شد نشان از بینشان آمد·چو آمد راه واگشتن ز آینده نهانستی
- 11 چو زان شش پرده تاری برون رفتم به عیاری·ز نور پاسبان دیدم که او شاه جهانستی
- 12 چو باغ حسن شه دیدم حقیقت شد بدانستم·که هم شه باغبانستی و هم شه باغ جانستی
- 13 از او گر سنگسار آیی تو شیشه عشق را مشکن·ازیرا رونق نقدت ز سنگ امتحانستی
- 14 ز شاهان پاسبانی خود ظریف و طرفه میآید·چنان خود را خلق کرده که نشناسی که آنستی
- 15 لباس جسم پوشیده که کمتر کسوه آن است·سخن در حرف آورده که آن دونتر زبانستی
- 16 به گل اندوده خورشیدی میان خاک ناهیدی·درون دلق جمشیدی که گنج خاکدانستی
- 17 زبان وحییان را او ز ازل وجه العرب بوده·زبان هندوی گوید که خود از هندوانستی
- 18 زمین و آسمان پیشش دو که برگ است پنداری·که در جسم از زمینستی و در عمر از زمانستی
- 19 ز یک خندش مصور شد بهشت ار هشت ور بیش است·به چشم ابلهان گویی ز جنت ارمغانستی
- 20 بر او صفرا کنند آنگه ز نخوت اصل سیم و زر·که ما زر و هنر داریم و غافل زو که کانستی
- 21 چه عذر آرند آن روزی که عذرا گردد از پرده·چه خون گریند آن صبحی که خورشیدش عیانستی
- 22 میان بلغم و صفرا و خون و مره و سودا·نماید روح از تأثیر گویی در میانستی
- 23 ز تن تا جان بسی راه است و در تن مینماند جان·چنین دان جان عالم را کز او عالم جوانستی
- 24 نه شخص عالم کبری چنین بر کار بیجان است·که چرخ ار بیروانستی بدین سان کی روانستی
- 25 زمین و آسمانها را مدد از عالم عقل است·که عقل اقلیم نورانی و پاک درفشانستی
- 26 جهان عقل روشن را مددها از صفات آید·صفات ذات خلاقی که شاه کن فکانستی
- 27 که این تیر عوارض را که میپرد به هر سویی·کمان پنهان کند صانع ولی تیر از کمانستی
- 28 اگر چه عقل بیدار است آن از حی قیوم است·اگر چه سگ نگهبان است تأثیر شبانستی
- 29 چو سگ آن از شبان بیند زیانش جمله سودستی·چو سگ خود را شبان بیند همه سودش زیانستی
- 30 چو خود را ملک او بینی جهان اندر جهان باشی·وگر خود را ملک دانی جهان از تو جهانستی
- 31 تو عقل کل چو شهری دان سواد شهر نفس کل·و این اجزا در آمدشد مثال کاروانستی
- 32 خنک آن کاروانی کان سلامت با وطن آید·غنیمت برده و صحت و بختش همعنانستی
- 33 خفیر ارجعی با او بشیر ابشروا بر ره·سلام شاه میآرند و جان دامن کشانستی
- 34 خواطر چون سوارانند و زوتر زی وطن آیند·و یا بازان و زاغانند پس در آشیانستی
- 35 خواطر رهبرانند و چو رهبر مر تو را بار است·مقامت ساعد شه دان که شاه شه نشانستی
- 36 وگر زاغ است آن خاطر که چشمش سوی مردار است·کسی کش زاغ رهبر شد به گورستان روانستی
- 37 چو در مازاغ بگریزی شود زاغ تو شهبازی·که اکسیر است شادی ساز او را کاندهانستی
- 38 گر آن اصلی که زاغ و باز از او تصویر مییابد·تجلی سازدی مطلق اصالت را یگانستی
- 39 ور آن نوری کز او زاید غم و شادی به یک اشکم·دمی پهلو تهی کردی همه کس شادمانستی
- 40 همه اجزا همیگویند هر یک ای همه تو تو·همین گفت ار نه پرده ستی همه با همگنانستی
- 41 درخت جانها رقصان ز باد این چنین باده·گران باد آشکارستی نه لنگر بادبانستی
- 42 درای کاروان دل به گوشم بانگ میآرد·گر آن بانگش به حس آید هر اشتر ساربانستی
- 43 درافتد از صدف هر دم صدف بازش خورد در دم·وگر نه عین کری هم کران را ترجمانستی
- 44 سهیل شمس تبریزی نتابد در یمن ور نی·ادیم طایفی گشتی به هر جا سختیانستی
- 45 ضیاوار ای حسام الدین ضیاء الحق گواهی ده·ندیدی هیچ دیده گر ضیا نه دیدبانستی
- 46 گواهی ضیا هم او گواهی قمر هم رو·گواهی مشک اذفربو که بر عالم وزانستی
- 47 اگر گوشت شود دیده گواهی ضیا بشنو·ولی چشم تو گوش آمد که حرفش گلستانستی
- 48 چو از حرفی گلستانی ز معنی کی گل استانی·چو پا در قیر جزوستت حجابت قیروانستی
- 49 کتاب حس به دست چپ کتاب عقل دست راست·تو را نامه به چپ دادند که بیرون ز آستانستی
- 50 چو عقلت طبع حس دارد و دست راست خوی چپ·و تبدیل طبیعت هم نه کار داستانستی
- 51 خداوندا تو کن تبدیل که خود کار تو تبدیل است·که اندر شهر تبدیلت زبانها چون سنانستی
- 52 عدم را در وجود آری از این تبدیل افزونتر·تو نور شمع میسازی که اندر شمعدانستی
- 53 تو بستان نامه از چپم به دست راستم درنه·تو تانی کرد چپ را راست بنده ناتوانستی
- 54 ترازوی سبک دارم گرانش کن به فضل خود·تو که را که کنی زیرا نه کوه از خود گرانستی
- 55 کمال لطف داند شد کمال نقص را چاره·که قعر دوزخ ار خواهی به از صدر جنانستی
ganjoor: sh2519 · public domain