Divan di Shams› Ghazal 2550› Distico 7 ← precedente · successivo →
Divan di Shams · غزل شمارهٔ ۲۵۵۰
- چو دررفتی در آن مخزن منزه از در و روزن چو عیسی سوزنت گردد حجب چون گنج قارونی
G2550:7
La tua lingua
Nessuna traduzione ancora nella tua lingua — viene creata per l'intero ghazal:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commento a questo distico
Non ancora scritto — una lettura attenta di questo distico nel suo ghazal:
Il ghazal completo ↗
- 1 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی·دل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی
- 2 بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتش·که میسوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی
- 3 چو شمعی برفروزی تو ایا اقبال و روزی تو·چو چونی را بسوزی تو درآید جان بیچونی
- 4 نیاید جز ز مه رویی طواف برجها کردن·که مادون را رها کردن نباشد کار هر دونی
- 5 برو تو دست اندازان به سوی شاه چون باران·ببینی بحر را تازان در آن بحر پر از خونی
- 6 چه لاله است و گل و ریحان از آن خون رسته در بستان·ببینی و بشوید جان دو دست خود به صابونی
- 7 چو دررفتی در آن مخزن منزه از در و روزن·چو عیسی سوزنت گردد حجب چون گنج قارونی
- 8 ببینی شاه قدوسی بیابی بیدهن بوسی·ز سر خضر چون موسی شوی در فقر هارونی
- 9 چو آبی ساکن و خفته و چون موجی برآشفته·به بحر کم زنان رفته شده اندر کم افزونی
- 10 چو اندر شه نظر کردی ز مستی آن چنان گردی·که گویی تو مگر خوردی هزاران رطل افیونی
- 11 چو دیدی شمس تبریزی ز جان کردی شکرریزی·در آن دم هر دو جا باشی درون مصر و بیرونی
ganjoor: sh2550 · public domain