Divan di Shams› Ghazal 961› Distico 8 ← precedente · successivo →
Divan di Shams · غزل شمارهٔ ۹۶۱
- چه مردار مسی که مرد او ز مسی که پنداشت کو کیمیایی ندارد
G961:8
La tua lingua
Nessuna traduzione ancora nella tua lingua — viene creata per l'intero ghazal:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commento a questo distico
Non ancora scritto — una lettura attenta di questo distico nel suo ghazal:
Il ghazal completo ↗
- 1 جهان را بدیدم وفایی ندارد·جهان در جهان آشنایی ندارد
- 2 در این قرص زرین بالا تو منگر·که در اندرون بوریایی ندارد
- 3 بس ابله شتابان شده سوی دامش·چو کوری که در کف عصایی ندارد
- 4 بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان·زهی علتی کان دوایی ندارد
- 5 نموده جمالی ولی زیر چادر·عجوزی قبیحی لقایی ندارد
- 6 کسی سر نهد بر فسونش که چون مار·ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد
- 7 کسی جان دهد در رهش کز شقاوت·ز جانان ره جان فزایی ندارد
- 8 چه مردار مسی که مرد او ز مسی·که پنداشت کو کیمیایی ندارد
- 9 برای خیالی شده چون خیالی·بجز درد و رنج و عنایی ندارد
- 10 چرا جان نکارد به درگاه معشوق·عجب عشق خود اصطفایی ندارد
- 11 چه شاهان که از عشق صد ملک بردند·که آن سلطنت منتهایی ندارد
- 12 چه تقصیر کردست این عشق با تو·که منکر شدی کو عطایی ندارد
- 13 به یک دردسر زو تو پا را کشیدی·چه ره دیدهای کان بلایی ندارد
- 14 خمش کن نثارست بر عاشقانش·گهرها که هر یک بهایی ندارد
ganjoor: sh961 · public domain