Leggi Libro 4 Sezione 128 ← precedente · successivo →

بخش ۱۲۸ - بیان آنک یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله چون نبی نیستی ز امت باش چونک سلطان نه‌ای رعیت باش پس رو خاموش باش از خود زحمتی و رایی متراش

Spiegazione di "O voi che credete, non anticipate Dio e il Suo Messaggero". Se non sei un profeta, sii della sua comunità; se non sei un sovrano, sii un suddito. Allora resta in silenzio, non crearti difficoltà e non esprimere opinioni personali

  1. M4:3344 پس برو خاموش باش از انقیادزیر ظل امر شیخ و اوستاد
  2. M4:3345 ورنه گرچه مستعد و قابلیمسخ گردی تو ز لاف کاملی
  3. M4:3346 هم ز استعداد وا مانی اگرسر کشی ز استاد راز و با خبر
  4. M4:3347 صبر کن در موزه دوزی تو هنوزور بوی بی‌صبر گردی پاره‌دوز
  5. M4:3348 کهنه‌دوزان گر بدیشان صبر و حلمجمله نودوزان شدندی هم به علم
  6. M4:3349 بس بکوشی و به آخر از کلالهم تو گویی خویش کالعقل عقال
  7. M4:3350 هم‌چو آن مرد مفلسف روز مرگعقل را می‌دید بس بی‌بال و برگ
  8. M4:3351 بی‌غرض می‌کرد آن دم اعترافکز ذکاوت راندیم اسپ از گزاف
  9. M4:3352 از غروری سر کشیدیم از رجالآشنا کردیم در بحر خیال
  10. M4:3353 آشنا هیچست اندر بحر روحنیست اینجا چاره جز کشتی نوح
  11. M4:3354 این چنین فرمود این شاه رسلکه منم کشتی درین دریای کل
  12. M4:3355 یا کسی کو در بصیرتهای منشد خلیفهٔ راستی بر جای من
  13. M4:3356 کشتی نوحیم در دریا که تارو نگردانی ز کشتی ای فتی
  14. M4:3357 هم‌چو کنعان سوی هر کوهی مرواز نبی لا عاصم الیوم شنو
  15. M4:3358 می‌نماید پست این کشتی ز بندمی‌نماید کوه فکرت بس بلند
  16. M4:3359 پست منگر هان و هان این پست رابنگر آن فضل حق پیوست را
  17. M4:3360 در علو کوه فکرت کم نگرکه یکی موجش کند زیر و زبر
  18. M4:3361 گر تو کنعانی نداری باورمگر دو صد چندین نصیحت پرورم
  19. M4:3362 گوش کنعان کی پذیرد این کلامکه برو مهر خدایست و ختام
  20. M4:3363 کی گذارد موعظه بر مهر حقکی بگرداند حدث حکم سبق
  21. M4:3364 لیک می‌گویم حدیث خوش‌پییبر امید آنک تو کنعان نه‌ای
  22. M4:3365 آخر این اقرار خواهی کرد هینهم ز اول روز آخر را ببین
  23. M4:3366 می‌توانی دید آخر را مکنچشم آخربینت را کور کهن
  24. M4:3367 هر که آخربین بود مسعودوارنبودش هر دم ز ره رفتن عثار
  25. M4:3368 گر نخواهی هر دمی این خفت‌خیزکن ز خاک پایی مردی چشم تیز
  26. M4:3369 کحل دیده ساز خاک پاش راتا بیندازی سر اوباش را
  27. M4:3370 که ازین شاگردی و زین افتقارسوزنی باشی شوی تو ذوالفقار
  28. M4:3371 سرمه کن تو خاک هر بگزیده راهم بسوزد هم بسازد دیده را
  29. M4:3372 چشم اشتر زان بود بس نوربارکو خورد از بهر نور چشم خار