Leggi Libro 4 Sezione 91 ← precedente · successivo →

بخش ۹۱ - بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بی‌خبرست چنانک هر پیشه‌ور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشه‌ورست و بی‌خبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگرچه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بی‌خبری نمی‌خواهیم درین مقام

Spiegazione che ogni senso umano percettivo ha anche altre percezioni di cui è ignaro, proprio come ogni artigiano esperto è inesperto nel mestiere di un altro; e la sua ignoranza, non essendo il suo compito, non prova che quelle percezioni non esistano, anche se le nega per il suo stato. Ma qui, in questo contesto, per negazione intendiamo solo l'ignoranza

  1. M4:2381 چنبرهٔ دید جهان ادراک تستپردهٔ پاکان حس ناپاک تست
  2. M4:2382 مدتی حس را بشو ز آب عیاناین چنین دان جامه‌شوی صوفیان
  3. M4:2383 چون شدی تو پاک پرده بر کندجان پاکان خویش بر تو می‌زند
  4. M4:2384 جمله عالم گر بود نور و صورچشم را باشد از آن خوبی خبر
  5. M4:2385 چشم بستی گوش می‌آری به پیشتا نمایی زلف و رخسارهٔ به تیش
  6. M4:2386 گوش گوید من به صورت نگرومصورت ار بانگی زند من بشنوم
  7. M4:2387 عالمم من لیک اندر فن خویشفن من جز حرف و صوتی نیست بیش
  8. M4:2388 هین بیا بینی ببین این خوب رانیست در خور بینی این مطلوب را
  9. M4:2389 گر بود مشک و گلابی بو برمفن من اینست و علم و مخبرم
  10. M4:2390 کی ببینم من رخ آن سیم‌ساقهین مکن تکلیف ما لیس یطاق
  11. M4:2391 باز حس کژ نبیند غیر کژخواه کژ غژ پیش او یا راست غژ
  12. M4:2392 چشم احول از یکی دیدن یقیندانک معزولست ای خواجه معین
  13. M4:2393 تو که فرعونی همه مکری و زرقمر مرا از خود نمی‌دانی تو فرق
  14. M4:2394 منگر از خود در من ای کژباز توتا یکی تو را نبینی تو دوتو
  15. M4:2395 بنگر اندر من ز من یک ساعتیتا ورای کون بینی ساحتی
  16. M4:2396 وا رهی از تنگی و از ننگ و نامعشق اندر عشق بینی والسلام
  17. M4:2397 پس بدانی چونک رستی از بدنگوش و بینی چشم می‌داند شدن
  18. M4:2398 راست گفته‌ست آن شه شیرین‌زبانچشم گردد مو به موی عارفان
  19. M4:2399 چشم را چشمی نبود اول یقیندر رحم بود او جنین گوشتین
  20. M4:2400 علت دیدن مدان پیه ای پسرورنه خواب اندر ندیدی کس صور
  21. M4:2401 آن پری و دیو می‌بیند شبیهنیست اندر دیدگاه هر دو پیه
  22. M4:2402 نور را با پیه خود نسبت نبودنسبتش بخشید خلاق ودود
  23. M4:2403 آدمست از خاک کی ماند به خاکجنیست از نار بی‌هیچ اشتراک
  24. M4:2404 نیست مانندای آتش آن پریگرچه اصلش اوست چون می‌بنگری
  25. M4:2405 مرغ از بادست و کی ماند به بادنامناسب را خدا نسبت به داد
  26. M4:2406 نسبت این فرعها با اصلهاهست بی‌چون ار چه دادش وصلها
  27. M4:2407 آدمی چون زادهٔ خاک هباستاین پسر را با پدر نسبت کجاست
  28. M4:2408 نسبتی گر هست مخفی از خردهست بی‌چون و خرد کی پی برد
  29. M4:2409 باد را بی چشم اگر بینش ندادفرق چون می‌کرد اندر قوم عاد
  30. M4:2410 چون همی دانست مؤمن از عدوچون همی دانست می را از کدو
  31. M4:2411 آتش نمرود را گر چشم نیستبا خلیلش چون تجشم کردنیست
  32. M4:2412 گر نبودی نیل را آن نور و دیداز چه قبطی را ز سبطی می‌گزید
  33. M4:2413 گرنه کوه و سنگ با دیدار شدپس چرا داود را او یار شد
  34. M4:2414 این زمین را گر نبودی چشم جاناز چه قارون را فرو خورد آنچنان
  35. M4:2415 گر نبودی چشم دل حنانه راچون بدیدی هجر آن فرزانه را
  36. M4:2416 سنگ‌ریزه گر نبودی دیده‌ورچون گواهی دادی اندر مشت در
  37. M4:2417 ای خرد بر کش تو پر و بالهاسوره بر خوان زلزلت زلزالها
  38. M4:2418 در قیامت این زمین بر نیک و بدکی ز نادیده گواهیها دهد
  39. M4:2419 که تحدث حالها و اخبارهاتظهر الارض لنا اسرارها
  40. M4:2420 این فرستادن مرا پیش تو میرهست برهانی که بد مرسل خبیر
  41. M4:2421 کین چنین دارو چنین ناسور راهست درخور از پی میسور را
  42. M4:2422 واقعاتی دیده بودی پیش ازینکه خدا خواهد مرا کردن گزین
  43. M4:2423 من عصا و نور بگرفته به دستشاخ گستاخ ترا خواهم شکست
  44. M4:2424 واقعات سهمگین از بهر اینگونه گونه می‌نمودت رب دین
  45. M4:2425 در خور سر بد و طغیان توتا بدانی کوست درخوردان تو
  46. M4:2426 تا بدانی کو حکیمست و خبیرمصلح امراض درمان‌ناپذیر
  47. M4:2427 تو به تاویلات می‌گشتی از آنکور و گر کین هست از خواب گران
  48. M4:2428 وآن طبیب و آن منجم در لمعدید تعبیرش بپوشید از طمع
  49. M4:2429 گفت دور از دولت و از شاهیتکه درآید غصه در آگاهیت
  50. M4:2430 از غذای مختلف یا از طعامطبع شوریده همی‌بیند منام
  51. M4:2431 زانک دید او که نصیحت‌جو نه‌ایتند و خون‌خواری و مسکین‌خو نه‌ای
  52. M4:2432 پادشاهان خون کنند از مصلحتلیک رحمتشان فزونست از عنت
  53. M4:2433 شاه را باید که باشد خوی ربرحمت او سبق دارد بر غضب
  54. M4:2434 نه غضب غالب بود مانند دیوبی‌ضرورت خون کند از بهر ریو
  55. M4:2435 نه حلیمی مخنث‌وار نیزکه شود زن روسپی زان و کنیز
  56. M4:2436 دیوخانه کرده بودی سینه راقبله‌ای سازیده بودی کینه را
  57. M4:2437 شاخ تیزت بس جگرها را که خستنک عصاام شاخ شوخت را شکست