読む 巻 6 ネズミがカエルに懇願する。「言い訳を考えず、この必要を満たすのを先延ばしにするな。遅延には災難があり、スーフィーは時の子であり、子の手は父の裾から離れない。慈悲深い父なるスーフィーよ、彼を明日を必要とさせないように、素早い計算の楽園に没頭させる。彼は一般の人々のように未来を待たない。彼は時代ではなく川であり、神の前には朝も夜もない。過去も未来も、永遠も永遠の終わりもない。アダムが先行者で、ダッジャールが後続者であることはない。これらの形式は部分的な知性の領域に属し、生命の魂には場所も時間もないので、これらの形式は存在しない。ゆえに彼は時の子であり、そこからは時間の分離の否定しか理解されない。ちょうど神は唯一であることから、二元性の否定は理解されるが、一元性の真実は理解されないように」 対句 2715

M6:2715 — یک درم خواهی تو امروز ای شهم / یا که فردا چاشتگاهی سه درم

یک درم خواهی تو امروز ای شهمیا که فردا چاشتگاهی سه درم
✦ このベイトを日本語でレンダリング

M6:2715

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — 彼のマスナヴィに関する講演の録音から

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: ای شاه من، آیا امروز یک درهم می‌خواهی، یا فردا هنگام چاشت سه درهم؟

معنا: یک خواجهٔ ثروتمند از صوفی می‌پرسد که آیا نقد امروز را می‌پذیرد یا وعدهٔ سه برابرِ آن را برای فردا. این بیت، زمینهٔ بیان ترجیح عرفانی بر حال و نقدِ موجود در برابر وعده‌های آینده را فراهم می‌کند.

شرح

این بیت، سرآغاز داستانی ژرف در مثنوی است که ظاهراً دربارهٔ معامله‌ای ساده میان یک خواجهٔ ثروتمند و یک صوفی است، اما مولانا آن را به یکی از کلیدی‌ترین تعالیم عرفانی خود، یعنی «در حال بودن» و «نقدِ حال» ارتقا می‌دهد. خواجه سیم‌پاش از صوفی می‌پرسد که آیا امروز یک درهم می‌خواهد یا سه درهم فردا. پاسخ صوفی، که مولانا در بیت بعدی می‌آورد، جوهر این درس است: «دی نیم درم راضی‌ترم / زانکه امروز این و فردا صد درم». صوفی ترجیح می‌دهد که «دیروز» نیم درهم نقد می‌گرفت تا اینکه امروز یک درهم و فردا صد درهم. این پاسخ، فراتر از یک حساب‌وکتاب اقتصادی صرف، یک اصل بنیادین عرفانی را بیان می‌کند: ارزش بی‌بدیل «نقد» و لحظهٔ حاضر در برابر «نسیه» و وعده‌های آینده.

من بارها تأکید کرده‌ام که «نقد بهتر از نسیه است» نه فقط یک ضرب‌المثل عامیانه، بلکه یک حکمت عمیق برای سالکان است. فردا ممکن است هرگز نیاید، نه تو آن باشی که امروز هستی، نه آن سیم و زر وجود داشته باشد. پس باید از وعده‌های پوچ و نامحصل دل کند و به کاری که «امروز» می‌توان کرد چسبید. اینجاست که مولانا با حافظ هم‌صدا می‌شود: «من که امروزم بهشت نقد حاصل می‌شود / وعدهٔ فردای زاهد را چرا باور کنم؟» عارفان بهشت خود را همین‌جا و اکنون می‌جویند، نه در وعده‌های دُور و دراز آخرت. پیر مغان، بهشت را برای حافظ در همین دنیا نقد می‌کند، نه آن شیخ که وعدهٔ آن را به فردا می‌سپارد.

مولانا این گفتگو را یک پله بالاتر می‌برد و آن را به سطح مکالمهٔ عاشق و معشوق (خدا و بنده) ارتقا می‌دهد. صوفی در ادامه می‌گوید: «خاصه آن سیلی که از دست تو است / که قفا و سیلی‌اش مست تو است». این بیان اوج عشق و تسلیم است. اگر محبوب (خداوند) سیلی هم به عاشق بزند، عاشق آن را با سرمستی می‌پذیرد، چرا که همین سیلی نشان حضور و توجه محبوب است. در این مقام، تلخی و شیرینی، لطف و قهر، برای عاشق یکسان می‌شود، زیرا همه از دست محبوب می‌رسد: «دیگران را تلخ می‌آید شراب جور عشق / ما ز دست دوست می‌گیریم و شکر می‌شود». این همان اوج معرفت است که انسان عاشق «بر لطف و بر قهرش به جد» عشق می‌ورزد. آنچه برای عاشق اهمیت دارد، حضور نقد و بی‌واسطهٔ محبوب است، چه در قالب نعمت و چه در قالب بلا. او می‌خواهد «فقط بداند که تو هستی، تو حاضری، تو نقدی، تو در کنار مایی.» این حضور، شبِ جان را روشن و کشتزار هستی را خرم می‌کند.

این تأکید بر «نقد این زمان»، با مفهوم «ابن‌الوقت بودن» صوفیان و «مایندفولنس» که امروزه به آن می‌گویند، هم‌راستا است. صوفی باید زمام وقت را در دست بگیرد، نه اینکه فکر خود را تسلیم طوفان‌های گذشته و آینده کند. «در حال بودن» به این معناست که در هر کاری، فقط همان کار را بکنید؛ وقتی نماز می‌خوانید، فقط نماز، وقتی ظرف می‌شویید، فقط ظرف شستن. معنای نازلش این است که حواس خود را متمرکز کنید. اما معنای بلندترش، ورود به مرتبهٔ «لازمان» است؛ تشبه به خداوند که «لا صباح عند الله و لا مساء» دارد و تمام امورش «آنّی» و «سریع‌الحساب» است، فارغ از زمان. این مفاهیم «سابق و لاحق» و «قبل و بعد» متعلق به عقل جزوی و روح حیوانی است، و عارف با پالایش نفس، از این قفس زمان می‌جهد.

مولانا داستان موش و قورباغه را که بلافاصله پس از این بیت می‌آید، تمثیلی از روح و تن می‌داند. تن همان «موش تن» است که با ریسمان، «جان» را به زمین می‌کشاند و مانع پرواز آن به عالم بالاست. روح، که اهل پرواز و ملکوت است، در این «دام خاک» گرفتار شده و هدف اصلی، گریز از این قفس و بازگشت به «نیستان» و «وطن» اصلی است. این همان «جدایی» است که نی از آن حکایت می‌کند؛ ما در این جهان غریبیم و باید چون مسافر، به مقصد و وطن خود بازگردیم. بهشت نقد، یعنی اتصال به آن وطن ازلی، در همین «اکنون» است.

نکات کلیدی

  • «نقد حال» یا لحظهٔ حاضر، از همهٔ وعده‌های آینده باارزش‌تر است؛ فردا در چنگ ما نیست.
  • این جهان برای عارف، غنیمت لحظهٔ اکنون است؛ بهشتِ نقدِ عارف، در همین دنیا حاصل می‌شود.
  • عشق الهی، عاشق را به مقامی می‌رساند که هرچه از محبوب رسد (چه لطف، چه قهر) را با سرمستی می‌پذیرد.
  • آنچه اهمیت دارد، حضور نقد و بی‌واسطهٔ محبوب است؛ این حضور، منشأ نور و طراوت جان است.
  • «ابن‌الوقت بودن» به معنای تمرکز کامل بر کار کنونی و فراتر از آن، رهایی از قید زمان و ورود به بی‌زمانی است.
  • تن، ریسمانی است که روح را به زمین می‌کشد؛ هدف عارف، گریز از این دام و بازگشت به وطن اصلی و لازمان است.

Sources: d6-s63 · 22:30 d6-s63 · 44:55 d6-s63 · 47:38

به زبانِ تو — あなたの言語 · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.