읽기› 권 4› 이성과 영혼의 싸움은 마치 마즈눈이 낙타와 다투는 것과 같다. 마즈눈은 자유로운 여성을 향하고, 낙타는 새끼를 향한다. 마즈눈이 말했듯이, “내 낙타의 욕망은 내 뒤에 있고, 내 욕망은 내 앞에 있으니, 나와 낙타는 서로 다르다.”› 대구 1550
M4:1550 — آنچنان افکند خود را سخت زیر / که مخلخل گشت جسم آن دلیر
M4:1550
شرحِ سروش — 그의 녹음된 마스나비 강의에서
شرح
جلسهٔ 10 — [00:44:08] داستان مجنون و شترش: دو عاشق با دو معشوق
و بعد برگشت و بالاخره به شتر گفتش که ای جناب شتر، چون که ما هر دو عاشقیم، ما دو هم، دو بست، همره نالایقیم. گفت ما همراهان خوبی برای هم نیستیم. تو به پشت سر نظر داری، به اون طرف میری، من رو به جلو و میخوام به خانه لیلا برسم. و سرنگون خود را ز اشتر بر فکند. پیاده شد و به زمین انداخت خودش رو.
جلسهٔ 29 — [01:30:00] پرسش و پاسخ درباره صلح درونی
یعنی یه نیروی متضادی از این طرف مانع پرواز او میشه و او رو به طرف زمین میکشه و میچسبونه. در مورد یکی از تبهکاران، حالا نامش مهم نیست، در قرآن هست که: «آتیناه آیاتنا فانسلخ منها و کان امره فرطا» تا حتی آفریده بود که کسی بود که ما به او آیات رو داده بودیم، اهل کرامت بود. این آدم میگوید که: «و لو شئنا لرفعناه بها و لکنه اخلد الی الارض». اگر بنا بود با همین داشتهها میتونست رفعت بگیره، بالا بره ولی خودش به زمین چسبید. این همون به اصطلاح تضادیست که در وجود آدمی پدید میاد. در مراحل پایین این تضادها میتونه نافع باشه، میتونه سازنده باشه و شخص رو حرکت بده. اما وقتی که اینها بزرگ شد، اون موقع حقیقتاً مانع حرکت میشه. یعنی همون قصهای میشه که باز مولانا راجع به شتر و ناقه مجنون میگه دیگه. میگه یادتون هست به شما توضیح کردم که مجنون سوار شتر بود و میخواست بره خونه لیلا. بیابان بلندی هم در راه بود اما مشکل این بود که این شتر یه کره داشت، یه بچه کوچولو داشت که دنبال شتر روان بود. این شتر دو قدم جلو میرفت، سه قدم به طرف کره اش برمیگشت. به قول مولانا مجنون ۴۰ سال در بیابان بود و این ۴۰ سال همینطور سوار شتر، دو قدم جلو، دو سه، سه قدم به پس، همینطور. تا بالاخره دید این نمیشه. او میخواد به لیلا بره، به طرف لیلا رو به جلو، این به طرف کره اش رو به عقب. گفت که: «ما دو ضد بس همره نالایقیم». گفت ما اصلاً نمیتونیم دوست یکدیگر باشیم، همرهان نالایقی هستیم. و خود را از اون بالا به زیر افکند که بعد میگه که:
جلسهٔ 31 — [58:03:22] داستان مجنون و شترش
در پس از ۴۰ سال به خودش اومد. ما تو روایات داریم که وقتی کسی تا ۴۰ سالش رسید و بعد به خودش نیامد، شیطان میاد یه بوسهای بر پیشانیش میزنه و میگه: «بابی شخص لا یفلح ابدا». پدر و مادرم فدات که دیگه روی سعادت رو نمیبینی. دیگه تموم شد. «چو دوران عمر از ۴۰ درگذشت، مزن دست و پا کآبت از سر گذشت.» گفت که ۴۰ ساله که ما در این بیابونیم. گفت که به کرهاش، به شتر برگشت. گفتش که ما دو تا دو همره نالایقیم. گفت که چو هر دو عاشقیم، ما دو تا دو همره نالایقیم. گفت تو عاشق کرهتی، من عاشق لیلی خودم هستم. تو به اون سو میری، من به اون سو میرم. نمیتونیم، نمیتونیم. همراهیمون ناشدنیست. ما ناسازگار هستیم. باید جدا بشیم. و این رو گفت و خودش رو از بالای شتر به زمین افکند.
پای خود بربست و گفت آگو شوم
به زبانِ تو — 당신의 언어 · AI
Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited
Your conversation stays on this device unless you share it.
What readers asked0
No questions shared yet — yours could be the first.