읽기 권 6 타브리즈 시장에게서 수당을 받던 한 남자의 이야기. 그는 그 수당을 기대하고 빚을 졌는데, 시장의 죽음을 몰랐다. 결국 어떤 살아 있는 자도 그의 빚을 갚아주지 않았지만, 죽은 시장이 갚아주었다. 마치 “죽어서 안식하는 자가 죽은 것이 아니다. 진정 죽은 자는 살아 있는 자들 사이에서 죽은 자다”라고 말했듯이 대구 3018

M6:3018 — بر امید او بیامد آن غریب / کو غریبان را بدی خویش و نسیب

بر امید او بیامد آن غریبکو غریبان را بدی خویش و نسیب
✦ 이 베이트를 한국어로 렌더링

M6:3018

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — 그의 녹음된 마스나비 강의에서

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آن درویشِ غریب، به امید او آمد؛ کسی که برای غریبان هم خویش بود و هم خویشاوند. معنا: این بیت دربارهٔ درویشی است که به اعتبارِ سخاوتِ بی‌حد و مرزِ محتسبی که غریبان را چون خانواده خود می‌دانست، به شهر تبریز می‌آید.

شرح

این بیت در میانهٔ داستان آن محتسبِ تبریز می‌آید که مولانا او را آیینهٔ تمام‌نمای کرم و سخاوت معرفی می‌کند. آن غریبِ وام‌دار، نه به حسابِ جیبِ خود یا از سرِ حساب و کتابِ دنیوی، بلکه «بر امید او» به این شهر می‌آید؛ به امیدِ کسی که برای بیگانگان و کسانی که نه خانه‌ای دارند و نه پناهی، خودِ خویش و تبار است. این نکته کلیدی است که مولانا نه از سرِ عادت، بلکه از سرِ حکمت می‌گوید: این محتسب، خود را نسبت و فامیل غریبان کرده بود. او به غریبان نه از سرِ ترحمِ صرف، بلکه از سرِ نسبتِ درونی و فطری می‌نگریست.

این درویش بی‌محابا وام گرفته بود و باکی نداشت، چرا که پشتش به قلزمی از کرم گرم بود. این تصویرِ "گرم شدن پشت" بسیار عمیق است. چنان‌که مولانا در ابیات بعدی نیز می‌گوید، کسی که پشتش به "خورشید عرب" – یعنی رسول اکرم (ص) – گرم است، از خشم و سبیلِ ابولهب چه غمی خواهد داشت؟ این تکیه بر "امید"، همان "یقین" است که در اندیشهٔ مولانا جایگاهی بس بلند دارد. این یقین، نه گمان است و نه صرفاً باور، بلکه نوعی رؤیت باطنی است؛ نوعی "وصول" که انسان را از تردید و ترس می‌رهاند.

مولانا در جای دیگر می‌فرماید: «گرم شد پشتش ز خورشید عرب / چه غم استش از سبال بولهب». این فقط یک داستان تاریخی نیست، بلکه بیان یک قاعدهٔ کیهانی است. هر کرمی که در عالم می‌بینیم، ریشه در کریمِ مطلق دارد و هر پشتیبانی که در میان انسان‌ها هست، پرتویی از پشتوانهٔ الهی است. پس این غریب، با اینکه در ظاهر به یک انسان متوسل شده، اما در عمقِ جان به همان منبعِ بی‌پایانِ کرم و امید وصل است.

این محتسب تبریز، مَظهرِ همان لطف و وفای الهی است که مولانا پیوسته در مثنوی به آن اشاره می‌کند. او "خویش و نسیب" غریبان است، نه از سرِ خون و پوست، بلکه از سرِ معنا و باطن. این همان رابطه‌ای است که روحِ انسان با مبدأ خود دارد: روحِ غریب در عالمِ صورت، که پیوسته به امیدِ بازگشت به "نیستان"، به آن مبدأِ خویشاوندِ حقیقی، ناله سر می‌دهد. این حکایت، در حقیقت، حکایتِ رابطهٔ ما با آن ریشهٔ ازلیِ خودمان است؛ ریشه‌ای که هیچ‌گاه ما را تنها نمی‌گذارد و همیشه "خویش و نسیب" ماست.

نکات کلیدی

  • اعتماد بر کرم الهی، نه بر حساب و کتاب دنیوی، پشت انسان را گرم می‌کند.
  • سخاوت واقعی، غریبان را نه تنها پناه می‌دهد، بلکه آن‌ها را از جنس و خویش خود می‌داند.
  • یقین و امید قلبی به منبع بی‌کرانِ کرم، انسان را از نگرانی وام‌ها و دشواری‌های زندگی می‌رهاند.
  • این بیت مثالی از مَظهرِ لطف و وفای الهی در یک شخصیت زمینی است.
  • هر کرمی در عالم، پرتوی از کرم کریم مطلق است و ریشه در آن دارد.

Sources: d6-s68 · 00:35:20 d6-s68 · 00:38:43 d6-s68 · 00:42:41 s02 [00:33:00]

به زبانِ تو — 당신의 언어 · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.