디완에 샴스› 가잘 97› 베이트 17 ← 이전 · 다음 →
디완에 샴스 · غزل شمارهٔ ۹۷
- رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو کاو راست کند چشمِ کژِ کژنگری را
G97:17
당신의 언어
아직 귀하의 언어로 된 번역이 없습니다 — 번역은 가잘 전체에 대해 한 번에 만들어집니다:
ai-draft · gemini-2.5-pro
이 베이트에 대한 해설
아직 작성되지 않았습니다 — 가잘의 맥락 안에서 이 베이트를 자세히 읽어보세요:
가잘 전체 ↗
- 1 رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را·خود فاش بگو یوسف زرّین کمری را
- 2 در شهر که دیدهست چنین شهره بتی را؟·در بر که کشیدهست سهیل و قمری را؟
- 3 بنشاند به مُلکت مَلِکی بنده بد را·بِخْرید به گوهر کرمش بیگهری را
- 4 خضر خضرانست و ازو هیچ عجب نیست·کز چشمهٔ جان تازه کند او جگری را
- 5 از بهر زبردستی و دولتدهی آمد·نی زیر و زبر کردنِ زیر و زبری را
- 6 شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی·مه بوسه دهد هر شبِ انجمشمری را
- 7 آثار رسانَد دل و جان را به مؤثّر·حمّالِ دل و جان کند آن شه، اثری را
- 8 اکسیر خداییست بدان آمد کاین جا·هر لحظه زر سرخ کند او حجری را
- 9 جانهایِ چو عیسی به سوی چرخ برانند·غم نیست اگر ره نبوَد لاشه خری را
- 10 هر چیز گمان بردم در عالم و این نی·کاین جاه و جلالست خدایی نظری را
- 11 سوز دل شاهانهٔ خورشید بباید·تا سرمه کشد چشم عروس سحری را
- 12 ما عقل نداریم یکی ذرّه وگر نی·کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را!؟
- 13 بیعقل چو سایه پیَت ای دوست دوانیم·کان رویِ چو خورشیدِ تو نبوَد دگری را
- 14 خورشید همه روز بدان تیغ گذارد·تا زخم زند هر طرفی بیسپری را
- 15 بر سینه نهد عقل چنان دلشکنی را·در خانه کشد روح چنان رهگذی را
- 16 دُر هدیه دهد چشم، چنان لعلِ لبی را·رخ زر زند از بهر چنین سیمبری را
- 17 رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو·کاو راست کند چشمِ کژِ کژنگری را
- 18 ای پاکدلان با جزِ او عشق مبازید·نتوان دل و جان دادن هر مختصری را
- 19 خاموش که او خود بکَشد عاشق خود را·تا چند کَشی دامن هر بیهنری را؟
ganjoor: sh97 · public domain