읽기 권 5 장 142 ← 이전 · 다음 →

بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را

아부 야지드(Aba Yazid) 시대에 불신자에게 이슬람으로 개종하라고 말하자, 그가 그들에게 답한 이야기.

  1. M5:3350 بود گبری در زمان بایزیدگفت او را یک مسلمان سعید
  2. M5:3351 که چه باشد گر تو اسلام آوریتا بیابی صد نجات و سروری
  3. M5:3352 گفت این ایمان اگر هست ای مریدآنک دارد شیخ عالم بایزید
  4. M5:3353 من ندارم طاقت آن تاب آنکه آن فزون آمد ز کوششهای جان
  5. M5:3354 گرچه در ایمان و دین ناموقنملیک در ایمان او بس مؤمنم
  6. M5:3355 دارم ایمان که آن ز جمله برترستبس لطیف و با فروغ و با فرست
  7. M5:3356 مؤمن ایمان اویم در نهانگرچه مهرم هست محکم بر دهان
  8. M5:3357 باز ایمان خود گر ایمان شماستنه بدان میلستم و نه مشتهاست
  9. M5:3358 آنک صد میلش سوی ایمان بودچون شما را دید آن فاتر شود
  10. M5:3359 زانک نامی بیند و معنیش نیچون بیابان را مفازه گفتنی
  11. M5:3360 عشق او ز آورد ایمان بفسردچون به ایمان شما او بنگرد