لوستل دفتر ۶ مثال بيت ۱۷۹۸

M6:1798 — جزو ماند و آن خوشی از یاد رفت / بل نرفت آن خفیه شد از پنج و هفت

جزو ماند و آن خوشی از یاد رفتبل نرفت آن خفیه شد از پنج و هفت
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:1798

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آن جزو برجا ماند و آن خوشی از یادها رفت؛ بلکه نرفت، پنهان شد از پنج و هفت حس (درک ظاهری). معنا: مولانا می‌گوید هر جزوی که در جهان هستی به وجود می‌آید، محصول یک لذت و خوشی اولیه است که این لذت در گذر زمان فراموش می‌شود یا از ادراک حسی پنهان می‌ماند، اما آن جزو باقی می‌ماند و خود گواه آن خوشی پنهان است.

شرح

مولانا در این بیت یک نکتهٔ عمیق هستی‌شناسانه و معرفتی را طرح می‌کند که به گمان من، ریشه در بینشِ کلی او به آفرینش دارد. او پیش از این می‌گوید که «هیچ جزوی بی‌لذت نمی‌روید»، یعنی رشد و حتی پیدایش هر عضوی در موجودیت انسان یا هر موجود زنده‌ای، ثمرهٔ یک لذت و خوشی است. این لذت، نه صرفاً حسی، بلکه در معنای کارکرد و پویایی است که به بقا و رشد آن جزو کمک می‌کند. اگر عضوی بی‌کار بماند یا کارکردی برایش نباشد، رو به زوال می‌رود؛ اما اگر از آن استفاده شود، این استفاده خود «لذت» آن عضو است و موجب رشدش. این تأمل مولانا، هرچند نه از منظر علوم تجربیِ امروز، اما با بصیرتی شگرف، به حکمت نهفته در آفرینش اشاره دارد. او می‌گوید این لذت که موجب پیدایش و رشد جزوی شده، پس از آنکه آن جزو پدید آمد و ماندگار شد، از یاد می‌رود.

اما این «از یاد رفتن» به معنای زوال نیست. مولانا فوراً تصحیح می‌کند: «بل نرفت آن، خفیه شد از پنج و هفت.» یعنی آن خوشی اولیه واقعاً نابود نشده، بلکه از گسترهٔ ادراکات ظاهری و حواس پنج‌گانه و شاید هفت‌گانهٔ شهود ما پنهان گشته است. ما موجودات «افسانه جو» هستیم، در پی قصه‌های ناگفته. باید به سابقهٔ هر امر نظر کنیم و ببینیم چگونه پدید آمده است. عضو کنونی به خودی خود زبان نمی‌گشاید که بگوید از چه لذتی و از چه حکمتی متولد شده؛ این وظیفهٔ سالک است که با تأمل و بصیرت، این سابقهٔ پنهان را کشف کند.

مولانا برای روشن شدن این نکته، مثال‌های ملموسی می‌آورد: «همچو تابستان که از وی پنبه زاد / ماند پنبه رفت تابستان ز یاد.» پنبه، محصول تابستان است. تابستان می‌گذرد و از حافظهٔ ما محو می‌شود، اما پنبه می‌ماند. یا «مثال یخ که زاید از شتا / شد شتا پنهان و آن یخ پیش ما.» یخ از زمستان به وجود می‌آید و زمستان رخت برمی‌بندد، اما یخ می‌ماند و پیش روی ماست. این یخ یادگار آن «صعوبت» (سرمای سخت) است که به وجودش منجر شد. یا میوه‌هایی که در دی ماه در دسترس ماست و یادگار تابستان است. همهٔ اینها گواهند که هر چه امروز داریم، از گذشته‌ای حکیمانه نشأت گرفته که خوشی‌ها و حکمت‌های آن پنهان شده‌اند.

در نهایت، مولانا می‌فرماید: «همچنان هر جزو جزوت ای فتی / در تنت افسانه‌گوی نعمتی.» هر ذره و هر عضوی از وجود ما، قصه گوی یک نعمت و یک لذت پنهان است. آنها بیهوده و بی‌هدف نروییده‌اند. پشت هر پدیده، یک حکمت و یک علت و یک غایتی وجود داشته که اینها را به عرصهٔ هستی آورده است. مولانا با آن زیرکی و بصیرت بی‌مانند خود، بدون اینکه فیزیولوژیست یا جنین‌شناس باشد، این حقیقت را درک می‌کرد. این نگاه، تمام هستی را سرشار از مقصد و معنا می‌داند و به هیچ وجه جایی برای تصادف باقی نمی‌گذارد. هر چه هست، گواه و نشانه‌ای از یک سابقهٔ متعالی و خردمندانه است که بر ما پوشیده مانده.

نکات کلیدی

  • هر جزئی در هستی، محصول یک لذت و کارکرد اولیه است.
  • آن خوشی و لذت اولیه، پس از پدید آمدن جزو، از یاد می‌رود، اما نابود نمی‌شود.
  • لذت پدیدآورنده، از ادراکات حسی ما پنهان شده و نیاز به بصیرت برای کشف آن دارد.
  • هر پدیده در عالم، 'افسانه‌گوی' یک حکمت و غایت پنهان است.
  • مولانا جهان را سرشار از معنا و هدف می‌بیند، نه تصادف.

Sources: d6-s40 · 00:11:30 d6-s40 · 00:13:29 d6-s40 · 00:15:12

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.