لوستل دفتر ۶ د شپې د غلو کیسه، چې سلطان محمود په شپه کې د هغوی په منځ کې راغی او ویې ویل چې زه له تاسو څخه یو یم او د هغوی له حالاتو څخه خبر شو تر پایه بيت ۲۸۵۶

M6:2856 — چشم من ره برد شب شه را شناخت / جمله شب با روی ماهش عشق باخت

چشم من ره برد شب شه را شناختجمله شب با روی ماهش عشق باخت
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:2856

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: چشم من در تاریکی شب، راه یافت و پادشاه را شناخت؛ و در تمام شب با سیمای ماه مانند او عشق‌ورزی کرد. معنا: این بیت از زبان دزدی که پادشاه را شناخت، اوج معرفت شهود شبانه را توصیف می‌کند و نشان می‌دهد که شناخت حق، به عشق‌ورزی بی‌واسطه در تاریکی دنیا می‌انجامد.

شرح

می‌بینید، این بیت از آن دست ابیات مثنوی است که ظاهراً حکایتی از یک دزد و پادشاه را روایت می‌کند، اما در باطن، درس عمیقی از معرفت و عشق را به عارف می‌آموزد. مولانا اینجاست که پرده از روی حقایق برمی‌دارد و حکایت دزدانی را که شبانه به پادشاهی دستبرد می‌زنند، به سرگذشت سالک در مسیر حق تشبیه می‌کند. آن پادشاه که در شب ناشناسانه در میان دزدان بود، نماد حضور پنهان حق در دل عالم ماده و طبیعت است.

و اما آن دزد، که هنرش در چشمش بود و توانست پادشاه را در آن تاریکی مطلق شب بشناسد، کسی جز عارف نیست. این عارفِ بیدار، در تاریکی غفلت و مادی‌گرایی، نور حق را می‌بیند. مولانا بی‌پرده می‌گوید: «شه، عارف شه بود چشمش لاجرم برگشاد از معرفت لب با حشم.» این یعنی پادشاهِ قصه، همان عارفِ روشن‌ضمیری است که چشمش از معرفت باز شده است. این چشم اوست که در سیاهی شب، راه می‌برد و سیمای ماهوش حق را می‌شناسد. این شناخت، شناختی عادی و حسی نیست؛ بلکه شهودی باطنی است.

و پیامد این شناخت چیست؟ «جمله شب با روی ماهش عشق باخت.» تمام شب را، در دل این دنیای پر از تاریکی و حجاب، به عشق‌بازی با حق می‌گذراند. این عشق‌بازی، محصولِ همان معرفتِ عین‌الیقین است. وقتی که حق را در متن حوادث و در دل شبِ دنیا می‌بینی، دیگر بی‌قرار نمی‌مانی، بلکه با او الفت و عشق می‌ورزی. این دزد-عارف، دو چهره پیدا می‌کند. یک چهره‌اش دزدی است که در کنار دزدان دیگر است و در ظاهر همراه آنها در عمل دزدی شرکت می‌کند؛ اما در باطن، چشمش به چیز دیگری دوخته است. چهره دیگرش عارفی است که در شب ظلمانی طبیعت و ماده، پادشاه عالم را، یعنی خداوند را، شناخته و شب تا صبح با او عشق‌بازی کرده است.

این عارف، با این شناخت عمیق، به مقامی می‌رسد که می‌تواند شفیع دیگران باشد. مولانا می‌گوید: «امت خود را بخواهم من از او / کو نگرداند ز عارف هیچ رو.» این پادشاه، از عارفان روی برنمی‌گرداند؛ چراکه چشم عارف، همان چشمی است که خودِ حق به او داده تا او را بشناسد. اینجا شفاعت، معنایی کاملاً متفاوت پیدا می‌کند. این شفاعت، نه از سر پارتی‌بازی یا خواهش عادی، که از سر یگانگی و فنای عارف در حق است. شافع و مشفّع در این مقام، یکی هستند. دست عارف، دست خداست؛ چشمش، چشم خداست؛ گوشش، گوش خداست. هر کاری که عارف می‌کند، حق کرده است.

اینجاست که مولانا با اتکا به تعبیر قرآنی «ما زاغ البصر» (که پیامبر در معراج، چشمش نلغزید و از حق منحرف نشد) می‌فرماید: «زان محمد شافع هر داغ بود / که ز جز حق چشم او مازاغ بود.» چشم عارف نیز، همچون چشم پیامبر، جز حق نمی‌بیند و در شب دنیا، ناظر حق است. این بینایی، امان هر دو کون است و چنین چشمی است که در شب غفلت، پادشاه را می‌شناسد و با روی ماهوش او عشق می‌بازد. این معرفت، او را از دایره شاکیان بیرون می‌آورد و در حلقه عاشقانِ شفاعت‌گر قرار می‌دهد.

نکات کلیدی

  • شناخت حق در تاریکی دنیا (شب) ممکن است و از طریق چشمِ معرفت‌بین عارف صورت می‌گیرد.
  • معرفتِ شهودی به عشق‌ورزی بی‌واسطه با حق می‌انجامد؛ عشقی که تمام شب (زندگی در عالم ماده) را فرا می‌گیرد.
  • عارف حقیقی، در ظاهر با جماعت است اما در باطن چشمش به سوی حق است.
  • شفاعت عارف نه از سر خواهش، بلکه از سر اتحاد و فناء او در حق است؛ شافع و مشفّع در این مقام یکی می‌شوند.
  • چشم عارف، مانند چشم پیامبر، جز حق نمی‌بیند و هرگز از حقیقت منحرف نمی‌شود (ما زاغ البصر).

Sources: d6-s65 · 06:27:18 d6-s65 · 07:01:28

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.