لوستل دفتر ۶ د شپې د غلو کیسه، چې سلطان محمود په شپه کې د هغوی په منځ کې راغی او ویې ویل چې زه له تاسو څخه یو یم او د هغوی له حالاتو څخه خبر شو تر پایه بيت ۲۹۰۵

M6:2905 — چون لسان وجان او بود آن او / آن او با او بود گستاخ‌گو

چون لسان وجان او بود آن اوآن او با او بود گستاخ‌گو
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:2905

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آنگاه که زبان و جانِ سالک، عین زبان و جان حق شد، آن بنده با حق گستاخانه و بی‌پروا سخن گفت. معنا: این بیت بیان می‌کند که چگونه سالک وقتی به مقام قرب الهی می‌رسد و زبان و جانش با حقیقت الهی یکی می‌شود، از این یگانگی جسارت می‌یابد تا بی‌پروا و با گستاخی با خداوند سخن بگوید.

شرح

مولانا در اینجا، در میانهٔ داستان سلطان محمود و آن دزد عارف‌مسلک، لحظه‌ای از روایت تاریخی بیرون می‌آید تا یک حقیقت عمیق عرفانی را تبیین کند. این بیت، به بی‌تردید، یکی از شاه‌بیت‌های مثنوی در باب مقام قرب الهی و یگانگی وجودی انسان با ذات حق است.

من معتقدم که مولانا در «چون لسان و جان او بود آن او»، به همان حدیث قدسی مشهور اشاره دارد که می‌فرماید: «بنده من آن‌قدر به من نزدیک می‌شود که من گوش او می‌شوم، چشم او می‌شوم، دست او می‌شوم، و ... زبان او می‌شوم.» این 'زبان شدن' و 'جان شدن' یعنی تجلی حق در وجود بنده؛ نه اینکه بنده خدا شود، بلکه بنده آن‌چنان غرق در خدا شود که فعل و قولش از مشکات حق برخیزد. این عین همان معنای بلند است که امام خمینی در شعر خود آورده: «از عبادت می‌توان الله شد، نی توان موسی کلیم‌الله شد.» یعنی انسان می‌تواند به مقام بی‌صورتی و احدیت الهی متصل شود، اما نمی‌تواند شخصیت متعینِ پیامبری مانند موسی را به خود بگیرد؛ زیرا آن یک تعین خاص است و این مقام، مقام بی‌تعینی است.

آن دزدی که در شب، سلطان را شناخته و با او الفت یافته بود، در روز بارعام، در برابر شاه، گویی که زبان شاه است. سخن او دیگر صرفاً یک درخواست یا شفاعت نیست، بلکه به فرمانی بدل می‌شود که از خود سلطان می‌تراود. «آن او با او بود گستاخ‌گو» یعنی وقتی بنده به این مقام می‌رسد که لسان و جان حق می‌شود، دیگر پرده‌های حجب و تواضعِ ظاهری کنار می‌رود و او می‌تواند بی‌پروا و گستاخانه با حق سخن بگوید. این گستاخی، نه از سر بی‌ادبی، بلکه از کمال ادب و فرط قرب و یگانگی است. وقتی خدا خود، زبان بنده شود، مگر خدا می‌تواند با خودش بی‌ادبانه سخن بگوید؟ این نشان از اوج انس و الفت است.

خواهش و درخواست‌های چنین بنده‌ای، دیگر صرفاً التماس نیست؛ بلکه به مثابه تحمیل ارادهٔ حق بر خویشتن است. او خواسته‌های خود را به گونه‌ای مطرح می‌کند که گویی بر سلطان (که جان و لسان او شده) حکمی صادر می‌کند. این یک تبیین ژرف از سلوک عارفانه است که نهایت آن، هم‌زبانی با حق و هم‌جانی با اوست، تا آنجا که دیگر 'من' و 'او' در کلام تفکیکی نمی‌یابند و گستاخی به اوج تواضع و قرب بدل می‌شود. این مقام، فراتر از شکر و شکایت است، جایی که بنده نه از خدا می‌نالد و نه او را ستایش می‌کند، بلکه وجودش عین فعل الهی می‌شود.

نکات کلیدی

  • قرب الهی می‌تواند به یگانگی وجودی زبان و جان بنده با ذات حق منجر شود.
  • گستاخی عارف در برابر خداوند، نشانه کمال انس و نهایت قرب است، نه بی‌ادبی.
  • این مقام، بازتاب حدیث قدسی «کنت سمعه و بصره و لسانه» است که خداوند خود را زبان بنده می‌خواند.
  • در این مرتبه، درخواست‌های بنده از خداوند، صورتی از حکم و فرمان به خود می‌گیرد.
  • مولانا این مفهوم را با تعمیم وضعیت آن دزد عارف از داستان سلطان محمود، تبیین می‌کند.
  • هدف غایی سلوک، اتصال به بی‌صورتی و احدیت الهی است، نه تشخص یافتن به شکل پیامبران.

Sources: d6-s66 · 00:40:01

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.