لوستل دفتر ۶ د مشر ورور مقاله بيت ۳۸۹۹

M6:3899 — نوبت ما شد چه خیره‌سر شدیم / چون زنان زشت در چادر شدیم

نوبت ما شد چه خیره‌سر شدیمچون زنان زشت در چادر شدیم
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:3899

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: نوبت ما رسید، چرا این‌چنین خیره‌سر شدیم؟ / مانند زنان زشت در چادر پنهان گشتیم. معنا: این بیت هشداری است به واعظان و عالمان: زمانی که نوبت عمل خودشان فرا می‌رسد، از عمل به آنچه می‌گویند سرباز می‌زنند و ضعف‌های خود را چون زنان زشت، پشت حرف‌هایشان پنهان می‌کنند.

شرح

مولانا، در این بیت، خطابی پرعتاب دارد به عالمان بی‌عمل و واعظان غیرمتعظ؛ کسانی که دیگران را نصیحت می‌کنند، اما خود به سخن خویش ایمان ندارند و عمل نمی‌کنند. من بارها بر این نکته تأکید کرده‌ام که مولانا پیوسته در مثنوی از ریا و نفاق بیزار است و هر جا بویی از این خصایل به مشامش برسد، بی‌درنگ تیغ زبانش را برمی‌کشد. در اینجا، او این گروه را با زنانی زشت‌رو قیاس می‌کند که برای پنهان کردن عیوب خود، سرتاپا در چادر فرو می‌روند، در حالی که زنان زیبارو ممکن است گاهی جلوه‌ای از زیبایی خود را آشکار کنند. این تمثیل، کنایه‌ای تلخ است از پنهان کردن ضعف‌های درونی و نقص‌های اخلاقی پشت حجاب کلام و نظریه‌پردازی‌های بی‌محتوا.

مولانا ادامه می‌دهد و این خطاب را به خودِ مخاطب و به خودِ خویش نیز تعمیم می‌دهد: «ای دلی که جمله را کردی تو گرم / گرم کن خود را و از خود دار شرم.» یا «ای زبان که جمله را ناصح بودی / نوبت تو گشت از چه تن زدی؟» این پرسشِ از خود، نشان می‌دهد که نقد مولانا تنها متوجه دیگران نیست، بلکه دعوت به خودشناسی و خودبینی است. این همان نکته‌ای است که در داستان سلطان محمود و دزدان نیز نمودار می‌شود. آنجا که سلطان محمود، در لباس مبدل، به دزدان می‌گوید هنرش این است که «ریشش را بجنباند» و جان بسیاری را رها کند، اشاره به این دارد که انسان باید در لحظه عمل، توانایی و هنر حقیقی خود را به نمایش بگذارد، نه اینکه صرفاً از آن سخن بگوید. «بجنبان ریش» یعنی: حالا نوبت توست، هنرت را آشکار کن، نه اینکه پنهان کنی.

من این «بافندگی» را بارها به یاد زنده‌یاد دکتر سید جعفر شهیدی می‌اندازم که نظریه‌پردازی‌های سترگ برخی فلاسفه و عرفا را، که خالی از عمل و ثمر بود، «بافندگی» می‌نامید. مولانا نیز اینجا از این «بافندگی»‌های بی‌حاصل انتقاد می‌کند. می‌گوید: «آنچه پنجاه سال بافیدی به هوش / زان نسیج خود بغل‌تاقی بپوش.» یعنی این همه عمر صرف نظریه‌پردازی و سخن‌پردازی کردی، این بافته‌ها چه حاصلی برای خودت داشته است؟ آیا توانسته‌ای از این «نسیج» برای خود لباسی بدوزی؟ این همان ضرب‌المثل معروف است: «این همه چریدی، دنبه‌ت کو؟» نتیجه عملی این همه دانش و سخن‌وری چیست؟ اگر به خودت نرسیده باشی، اگر خودت را در این میان گم کرده باشی، چه ارزشی دارد؟

نکته کلیدی و جان کلام مولانا در این ابیات، پیوندی است میان علم و عمل، و اوج آن در خودشناسی است. «جان جمله علم‌ها این است این / که بدانی من کیم در یوم دین.» اگر تمام علوم را بدانی و به دیگران راه نشان دهی، اما خود را نشناسی و راه خود را گم کنی، در حقیقت خود را باخته‌ای. این بیت دعوتی است برای بیرون آمدن از حجاب تظاهر و ورود به میدان عمل و خودسازی.

نکات کلیدی

  • مولانا واعظان بی‌عمل را نکوهش می‌کند که ضعف‌های درونی‌شان را با کلام پنهان می‌کنند.
  • تشبیه به «زنان زشت در چادر» کنایه از پنهان کردن بی‌عملی و ریاکاری است.
  • نوبت عمل که فرا می‌رسد، باید هنر و معرفت حقیقی را به نمایش گذاشت، نه صرفاً از آن سخن گفت.
  • «بافندگی»‌های نظری و فلسفی اگر به عمل و خودسازی نینجامد، بی‌حاصل است.
  • جوهر تمام علوم، خودشناسی است؛ انسان نباید در هیاهوی نصیحت دیگران، خود را گم کند.

Sources: d6-s87 · 00:46:34 d6-s87 · 00:48:28 d6-s87 · 00:53:03

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.