لوستل دفتر ۶ د پاسبان کیسه چې چوپ و تر څو غلو د سوداګرو ټول سامانونه یوړل بیا وروسته یې چیغې وهلې او پاسباني یې کوله بيت ۵۴۴

M6:544 — پس بدو گفتند ای حارس بگو / که چه شد این رخت و این اسباب کو

پس بدو گفتند ای حارس بگوکه چه شد این رخت و این اسباب کو
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:544

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آنگاه به او گفتند ای پاسبان، بگو که چه بر سر این رخت و این اسباب آمد؟ کجایند؟ معنا: کاروانیانِ به یغما رفته، در صبح روز بعد، از نگهبان بی‌خیال شب می‌پرسند که اموالشان چه شد و چرا کاری نکرده است.

شرح

این بیت، از داستان مشهور «پاسبان و کاروان» در مثنوی معنوی است، حکایتی که مولانا از آن برای بیان یکی از عمیق‌ترین نکات خود در باب زمان‌شناسی و تقدیر استفاده می‌کند. ما در این داستان، شاهد سهل‌انگاری هولناک پاسبانی هستیم که وظیفه حراست از اموال کاروان را بر عهده داشت. او در دل شب به خواب غفلت فرورفت و دزدان تمامی رخت و اسباب کاروانیان را ربودند و پنهان ساختند. مولانا با زبان شکوهمند خود می‌گوید: «پاسبان شب خفت و دزد اسباب برد / رخت‌ها را زیر هر خاکی فشرد.»

با طلوع خورشید و بیدار شدن کاروانیان، صحنهٔ تلخی آشکار می‌شود: تمام دارایی‌شان از دست رفته است. در همین حین، پاسبان که تمام شب در خواب بوده، ناگهان شروع به «هی‌هی» و «چوبک زدن» می‌کند، گویی تازه به یاد وظیفه خود افتاده است. اینجاست که کاروانیان با لحنی آمیخته به عتاب و حیرت، این بیت را به زبان می‌آورند: «پس بدو گفتند ای حارس بگو / که چه شد این رخت و این اسباب کو؟» این سؤال، خود چکیدهٔ تأسفِ پس از واقعه است.

مولانا با ظرافت خاص خود این پاسبان را به طعنه «هم خود او بد راهزن» می‌خواند، نه به معنای اینکه واقعاً دزد بوده، بلکه سهل‌انگاری و سکوتش هم‌سنگ همدستی با دزدان بوده است. فلسفه این حکایت، درسی است در مورد «پیش‌بینی» و «پیش‌گیری». همان‌طور که بارها تأکید کرده‌ام، مولانا اهمیت فوق‌العاده‌ای به عمل کردن در «زمان مناسب» می‌دهد. این همان نکته‌ای است که پیشتر در مورد «قبل از خراب بصره» و «پیش از آن بایست این دود سیاه» گوشزد می‌کند. دود سیاهی که از سوز دل برمی‌خیزد، باید پیش از افتادن در دام حرص و هوس، زبانه بکشد و انسان را بیدار کند. این پاسبان نماد انسانی است که هوس‌ها و دیوان درونش، اموال معنوی‌اش را می‌ربایند و او تنها پس از غارت کامل، به تکاپو می‌افتد.

پاسبان در دفاع از خود می‌گوید که دزدان بسیار بودند و او یک نفر، و به او تیغ نشان دادند. اما مولانا این عذر را نمی‌پذیرد. حتی اگر نتوانستی بجنگی، باید فریاد می‌زدی. در جهان مولانا، بهانه‌های پس از شکست بی‌ارزش‌اند. او می‌خواهد به ما بگوید که زمانِ عمل، نه پس از غارت، بلکه در لحظهٔ نزدیک شدن دزد و دیو حرص است. این داستان تلنگری است به همهٔ ما که هشیار باشیم، که پیش از آنکه «دانه بر تو فخ شود»، دلمان از دود غلبه حرص سیاه شده باشد و به فریادرس پناه ببریم. چرا که پس از آنکه کار از کار گذشت، افسوس و آه چه فایده‌ای دارد؟

نکات کلیدی

  • اهمیت عمل بهنگام: اقدام پیشگیرانه بر پشیمانی دیرهنگام ارجح است.
  • غفلت هم‌سنگ خیانت: سهل‌انگاری پاسبان نماد همدستی با عوامل غارتگر است.
  • زمان نبرد با حرص و هوس: باید پیش از افتادن در دامِ هوای نفس، از خدا یاری خواست.
  • سؤال پس از فاجعه: این بیت، بیانگر تلخی و بی‌فایدگیِ پرسشِ «چه شد؟» بعد از وقوع بلاست.
  • درسی برای خودشناسی: غارت کاروان، نمادی از غارت سرمایه‌های معنوی و اخلاقی انسان است.

Sources: d6-s12 · 00:35:25 d6-s12 · 02:05:04 d6-s12 · 02:45:48

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.