دیوان شمس غزل ۱۴۳۱ بیت ۵ → مخکنۍ · راتلونکې ←

دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۴۳۱

  1. فدایی را کفیلی کو که ارزد جان فدا کردن کسایی را کسایی کو که آن را مشتمل باشم

G1431:5

ستاسو ژبه

په ستا په ژبه یې لا مانا نشته — د ټول غزل لپاره یوځای جوړیږي:

د دې بیت شرحه

لا نه ده لیکل شوې — په غزل کې د دې بیت نږدې لوستنه:

بشپړ غزل ↗

  1. 1 مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم·چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم
  2. 2 غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دم·هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم
  3. 3 همه اجزای عالم را غم تو زنده می دارد·منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم
  4. 4 عجب دردی برانگیزی که دردم را دوا گردد·عجب گردی برانگیزی که از وی مکتحل باشم
  5. 5 فدایی را کفیلی کو که ارزد جان فدا کردن·کسایی را کسایی کو که آن را مشتمل باشم
  6. 6 مرا رنج تو نگذارد که رنجوری به من آید·مرا گنج تو نگذارد که درویش و مقل باشم
  7. 7 صباح تو مرا نگذاشت تا شمعی برافروزم·عیان تو مرا نگذاشت تا من مستدل باشم
  8. 8 خیالی کان به پیش آید خیالت را بپوشاند·اگر خونش بریزم من ز خون او بحل باشم
  9. 9 بسوزانم ز عشق تو خیال هر دو عالم را·بسوزند این دو پروانه چو من شمع چگل باشم
  10. 10 خمش کن نقل کمتر کن ز حال خود به قال خود·چنان نقلی که من دارم چرا من منتقل باشم

ganjoor: sh1431 · public domain