دیوان شمس› غزل ۱۴۳۳› بیت ۱۰ → مخکنۍ · راتلونکې ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۴۳۳
- ز کوب غم چه غم دارم که با او پای می کوبم چه تلخی آیدم چون من بر شیرین ذقن باشم
G1433:10
ستاسو ژبه
په ستا په ژبه یې لا مانا نشته — د ټول غزل لپاره یوځای جوړیږي:
ai-draft · gemini-2.5-pro
د دې بیت شرحه
لا نه ده لیکل شوې — په غزل کې د دې بیت نږدې لوستنه:
بشپړ غزل ↗
- 1 من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم·چو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم
- 2 مرا چون او ولی باشد چه سخره بوعلی باشم·چو حسن خویش بنماید چه بند بوالحسن باشم
- 3 دو صورت پیش می آرد گهی شمع است و گه شاهد·دوم را من چو آیینه نخستین را لگن باشم
- 4 مرا وامی است در گردن که بسپارم به عشقش جان·ولی نگزارمش تا از تقاضا ممتحن باشم
- 5 چو زندانم بود چاهی که در قعرش بود یوسف·خنک جان من آن روزی که در زندان شدن باشم
- 6 چو دست او رسن باشد که دست چاهیان گیرد·چه دستکها زنم آن دم که پابست رسن باشم
- 7 مرا گوید چه می نالی ز عشقی تا که راهت زد·خنک آن کاروان کش من در این ره راه زن باشم
- 8 چو چنگم لیک اگر خواهی که دانی وقت ساز من·غنیمت دار آن دم را که در تن تن تنن باشم
- 9 چو یار ذوفنون من زند پرده جنون من·خدا داند دگر کس نی که آن دم در چه فن باشم
- 10 ز کوب غم چه غم دارم که با او پای می کوبم·چه تلخی آیدم چون من بر شیرین ذقن باشم
- 11 چو بیش از صد جهان دارم چرا در یک جهان باشم·چو پخته شد کباب من چرا در بابزن باشم
- 12 کبوترباز عشقش را کبوتر بود جان من·چو برج خویش را دیدم چرا اندر بدن باشم
- 13 گهی با خویش در جنگم گهی بیخویشم و دنگم·چو آمد یار گلرنگم چرا با این سه فن باشم
- 14 چو در گرمابه عشقش حجابی نیست جانها را·نیم من نقش گرمابه چرا در جامه کن باشم
- 15 خمش کن ای دل گویا که من آواره خواهم شد·وطن آتش گرفت از تو چگونه در وطن باشم
- 16 اگر من در وطن باشم وگر بیرون ز تن باشم·ز تاب شمس تبریزی سهیل اندر یمن باشم
ganjoor: sh1433 · public domain