دیوان شمس› غزل ۱۵۸۵› بیت ۹ → مخکنۍ
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۵۸۵
- نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شو چیزها را بین که از ناچیزها بشناختم
G1585:9
ستاسو ژبه
په ستا په ژبه یې لا مانا نشته — د ټول غزل لپاره یوځای جوړیږي:
ai-draft · gemini-2.5-pro
د دې بیت شرحه
لا نه ده لیکل شوې — په غزل کې د دې بیت نږدې لوستنه:
بشپړ غزل ↗
- 1 ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم·صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم
- 2 تو چراگاه خرانی نی مقام عیسیی·این چراگاه خران را من چرا بشناختم
- 3 آب شیرینم ندادی تا که خوان گستردهای·دست و پایم بستهای تا دست و پا بشناختم
- 4 دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند حق·دست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم
- 5 چون درخت از زیر خاکی دستها بالا کنم·در هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم
- 6 ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمام·گفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم
- 7 شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمدهست·سوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم
- 8 زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من است·من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم
- 9 نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شو·چیزها را بین که از ناچیزها بشناختم
ganjoor: sh1585 · public domain