دیوان شمس› غزل ۱۸۲۴› بیت ۱۴ → مخکنۍ
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۸۲۴
- زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من
G1824:14
ستاسو ژبه
په ستا په ژبه یې لا مانا نشته — د ټول غزل لپاره یوځای جوړیږي:
ai-draft · gemini-2.5-pro
د دې بیت شرحه
لا نه ده لیکل شوې — په غزل کې د دې بیت نږدې لوستنه:
بشپړ غزل ↗
- 1 سیر نمیشوم ز تو ای مه جان فزای من·جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من
- 2 با ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشم·چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من
- 3 چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان·نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من
- 4 عود دمد ز دود من کور شود حسود من·زفت شود وجود من تنگ شود قبای من
- 5 آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان·ذره به ذره رقص در نعره زنان کههای من
- 6 آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور·گفتم غم نمیخورم ای غم تو دوای من
- 7 گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو·لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من
- 8 گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد·گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من
- 9 گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش·خنده زنان سری نهد در قدم قضای من
- 10 گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شوم·تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من
- 11 گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل·چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من
- 12 گفتم روزکی دو سه ماندهام در آب و گل·بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من
- 13 گفت در آب و گل نهای سایه توست این طرف·برد تو را از این جهان صنعت جان ربای من
- 14 زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم·باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من
ganjoor: sh1824 · public domain