دیوان شمس› غزل ۱۹۸۹› بیت ۹ → مخکنۍ · راتلونکې ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۹۸۹
- گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن
G1989:9
ستاسو ژبه
په ستا په ژبه یې لا مانا نشته — د ټول غزل لپاره یوځای جوړیږي:
ai-draft · gemini-2.5-pro
د دې بیت شرحه
لا نه ده لیکل شوې — په غزل کې د دې بیت نږدې لوستنه:
بشپړ غزل ↗
- 1 جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن·آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
- 2 گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم·عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
- 3 بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی·تا نمایم همه را بیز جگر خندیدن
- 4 به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند·کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
- 5 یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا·جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن
- 6 گر ترش روی چو ابرم ز درون خندانم·عادت برق بود وقت مطر خندیدن
- 7 چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگر·تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن
- 8 زر در آتش چو بخندید تو را می گوید·گر نه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن
- 9 گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون·بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن
- 10 ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از او·بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن
- 11 ور دمی مدرسه احمد امی دیدی·رو حلالستت بر فضل و هنر خندیدن
- 12 ای منجم اگرت شق قمر باور شد·بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
- 13 همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات·وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن
ganjoor: sh1989 · public domain