دیوان شمس› غزل ۲۲۷۵› بیت ۶ → مخکنۍ · راتلونکې ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۲۷۵
- بنشسته عقل سرمه کش با هر کی با چشمی است خوش بنشسته زاغ دیده کش بر هر کجا آویخته
G2275:6
ستاسو ژبه
په ستا په ژبه یې لا مانا نشته — د ټول غزل لپاره یوځای جوړیږي:
ai-draft · gemini-2.5-pro
د دې بیت شرحه
لا نه ده لیکل شوې — په غزل کې د دې بیت نږدې لوستنه:
بشپړ غزل ↗
- 1 امروز مستان را نگر در مست ما آویخته·افکنده عقل و عافیت و اندر بلا آویخته
- 2 گفتم که ای مستان جان میخورده از دستان جان·ای صد هزاران جان و دل اندر شما آویخته
- 3 گفتند شکر الله را کو جلوه کرد این ماه را·افتاده بودیم از بقا در قعر لا آویخته
- 4 بگریختیم از جور او یک مدتی وز دور او·چون دشمنان بودیم ما اندر جفا آویخته
- 5 جام وفا برداشته کار و دکان بگذاشته·و افسردگان بیمزه در کارها آویخته
- 6 بنشسته عقل سرمه کش با هر کی با چشمی است خوش·بنشسته زاغ دیده کش بر هر کجا آویخته
- 7 زین خنبهای تلخ و خوش گر چاشنی داری بچش·ترک هوا خوشتر بود یا در هوا آویخته
- 8 عمری دل من در غمش آواره شد میجستمش·دیدم دل بیچاره را خوش در خدا آویخته
- 9 بر دار دنیا ای فتی گر ایمنی برخیز تا·بنمایم آزادانت را و هم تو را آویخته
- 10 بر دار ملک جاودان بین کشتگان زنده جان·مانند منصور جوان در ارتضا آویخته
- 11 عشقا توی سلطان من از بهر من داری بزن·روشن ندارد خانه را قندیل ناآویخته
- 12 من خاک پای آن کسم کو دست در مردان زند·جانم غلام آن مسی در کیمیا آویخته
- 13 برجه طرب را ساز کن عیش و سماع آغاز کن·خوش نیست آن دف سرنگون نی بینوا آویخته
- 14 دف دل گشاید بسته را نی جان فزاید خسته را·این دلگشا چون بسته شد و آن جان فزا آویخته
- 15 امروز دستی برگشا ایثار کن جان در سخا·با کفر حاتم رست چون بد در سخا آویخته
- 16 هست آن سخا چون دام نان اما صفا چون دام جان·کو در سخا آویخته کو در صفا آویخته
- 17 باشد سخی چون خایفی در غار ایثاری شده·صوفی چو بوبکری بود در مصطفی آویخته
- 18 این دل دهد در دلبری جان هم سپارد بر سری·و آن صرفه جو چون مشتری اندر بها آویخته
- 19 آن چون نهنگ آیان شده دریا در او حیران شده·وین بحری نوآشنا در آشنا آویخته
- 20 گویی که این کار و کیا یا صدق باشد یا ریا·آن جا که عشاقند و ما صدق و ریا آویخته
- 21 شب گشت ای شاه جهان چشم و چراغ شب روان·ای پیش روی چون مهت ماه سما آویخته
- 22 من شادمان چون ماه نو تو جان فزا چون جاه نو·وی در غم تو ماه نو چون من دوتا آویخته
- 23 کوه است جان در معرفت تن برگ کاهی در صفت·بر برگ کی دیده است کس یک کوه را آویخته
- 24 از ره روان گردی روان صحبت ببر از دیگران·ور نی بمانی مبتلا در مبتلا آویخته
- 25 جان عزیزان گشته خون تا عاقبت چون است چون·از بدگمانی سرنگون در انتها آویخته
- 26 چون دید جان پاکشان آن تخم کاول کاشت جان·واگشت فکر از انتها در ابتدا آویخته
- 27 اصل ندا از دل بود در کوه تن افتد صدا·خاموش رو در اصل کن ای در صدا آویخته
- 28 گفت زبان کبر آورد کبرت نیازت را خورد·شو تو ز کبر خود جدا در کبریا آویخته
- 29 ای شمس تبریزی برآ از سوی شرق کبریا·جانها ز تو چون ذرهها اندر ضیا آویخته
ganjoor: sh2275 · public domain