دیوان شمس› غزل ۲۴۵۸› بیت ۶ → مخکنۍ · راتلونکې ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۴۵۸
- پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی کاش بر این دامگهم هیچ نبودی گذری
G2458:6
ستاسو ژبه
په ستا په ژبه یې لا مانا نشته — د ټول غزل لپاره یوځای جوړیږي:
ai-draft · gemini-2.5-pro
د دې بیت شرحه
لا نه ده لیکل شوې — په غزل کې د دې بیت نږدې لوستنه:
بشپړ غزل ↗
- 1 سنگ مزن بر طرف کارگه شیشهگری·زخم مزن بر جگر خستهٔ خستهجگری
- 2 بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبین·زخم تو و سنگ تو بر سینه و جان دگری
- 3 باز رهان جمله اسیران جفا را جز من·تا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری
- 4 هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشم·نی به وفا نی به جفا بیتو مبادم سفری
- 5 چونک خیالت نبود آمده در چشم کسی·چشم بزِ کشته بوَد تیره و خیرهنگری
- 6 پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی·کاش بر این دامگهم هیچ نبودی گذری
- 7 چند بگفتم که خوشم هیچ سفر مینروم·این سفر صعب نگر ره ز علی تا به ثری
- 8 لطف تو بفریفت مرا گفت برو هیچ مرم·بدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطری
- 9 چون به غریبی بروی فرجه کنی پخته شوی·باز بیایی به وطن باخبری پرهنری
- 10 گفتم ای جان خبر بیتو خبر را چه کنم؟·بهر خبر خود که رود از تو مگر بیخبری
- 11 چون ز کفت باده کشم بیخبر و مست و خوشم·بیخطر و خوف کسی بیشر و شور بشری
- 12 گفت به گوشم سخنان چون سخن راهزنان·برد مرا شاه ز سر کرد مرا خیرهسری
- 13 قصه دراز است بلی آه ز مکر و دغلی·گر ننماید کرمش این شب ما را سحری
ganjoor: sh2458 · public domain