دیوان شمس› غزل ۲۴۹۸› بیت ۴ → مخکنۍ · راتلونکې ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۴۹۸
- به پیش زخم تیغ من ملرزان دل بنه گردن اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی
G2498:4
ستاسو ژبه
په ستا په ژبه یې لا مانا نشته — د ټول غزل لپاره یوځای جوړیږي:
ai-draft · gemini-2.5-pro
د دې بیت شرحه
لا نه ده لیکل شوې — په غزل کې د دې بیت نږدې لوستنه:
بشپړ غزل ↗
- 1 مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی·برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی
- 2 سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و جد·شعار زهد پوشیدم پی خیرات افزایی
- 3 درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجه مرشد·بدران بند هستی را چه دربند مصلایی
- 4 به پیش زخم تیغ من ملرزان دل بنه گردن·اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی
- 5 بده تو داد اوباشی اگر رندی و قلاشی·پس پرده چه میباشی اگر خوبی و زیبایی
- 6 فراری نیست خوبان را ز عرضه کردن سیما·بتان را صبر کی باشد ز غنج و چهره آرایی
- 7 گهی از روی خود داده خرد را عشق و بیصبری·گهی از چشم خود کرده سقیمان را مسیحایی
- 8 گهی از زلف خود داده به مؤمن نقش حبل الله·ز پیچ جعد خود داده به ترسایان چلیپایی
- 9 تو حسن خود اگر دیدی که افزونتر ز خورشیدی·چه پژمردی چه پوسیدی در این زندان غبرایی
- 10 چرا تازه نمیباشی ز الطاف ربیع دل·چرا چون گل نمیخندی چرا عنبر نمیسایی
- 11 چرا در خم این دنیا چو باده بر نمیجوشی·که تا جوشت برون آرد از این سرپوش مینایی
- 12 ز برق چهره خوبت چه محروم است یعقوبت·الا ای یوسف خوبان به قعر چه چه میپایی
- 13 ببین حسن خود ای نادان ز تاب جان او تا دان·که مؤمن آینه مؤمن بود در وقت تنهایی
- 14 ببیند خاک سر خود درون چهره بستان·که من در دل چهها دارم ز زیبایی و رعنایی
- 15 ببیند سنگ سر خود درون لعل و پیروزه·که گنجی دارم اندر دل کند آهنگ بالایی
- 16 ببیند آهن تیره دل خود را در آیینه·که من هم قابل نورم کنم آخر مصفایی
- 17 عدمها مر عدمها را چو میبیند به دل گشته·به هستی پیش میآید که تا دزدد پذیرایی
- 18 به هر سرگین کجا گشتی مگس را گر خبر بودی·که آید از سرشت او به سعی و فضل عنقایی
- 19 چو ابن الوقت شد صوفی نگردد کاهل فردا·سبک کاهل شود آن کس که باشد گول و فردایی
- 20 میان دلبران بنشین اگر نه غری و عنین·میان عاشقان خو کن مباش ای دوست هرجایی
- 21 ایا ماهی یقین گشتت ز دریای پس پشتت·بگردان روی و واپس رو چو تو از اهل دریایی
- 22 ندای ارجعی بشنو به آب زندگی بگرو·درآ در آب و خوش میرو به آب و گل چه میپایی
- 23 به جان و دل شدی جایی که نی جان ماند و نی دل·به پای خود شدی جایی که آن جا دست میخایی
- 24 ز خورشید ازل زر شو به زر غیر کمتر رو·که عشق زر کند زردت اگر چه سیم سیمایی
- 25 تو را دنیا همیگوید چرا لالای من گشتی·تو سلطان زادهای آخر منم لایق به لالایی
- 26 تو را دریا همیگوید منت مرکب شوم خوشتر·که تو مرکب شوی ما را به حمالی و سقایی
- 27 خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودم·اگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی
ganjoor: sh2498 · public domain