دیوان شمس› غزل ۲۵۱۷› بیت ۱۲ → مخکنۍ · راتلونکې ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۵۱۷
- پیاپی گردد از وصلش قدحها بر مثال آن که اندر جنگ سلطانی قدح تیر خدنگستی
G2517:12
ستاسو ژبه
په ستا په ژبه یې لا مانا نشته — د ټول غزل لپاره یوځای جوړیږي:
ai-draft · gemini-2.5-pro
د دې بیت شرحه
لا نه ده لیکل شوې — په غزل کې د دې بیت نږدې لوستنه:
بشپړ غزل ↗
- 1 ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی·مرا از روی این خورشید عارستی و ننگستی
- 2 قرابه دل ز اشکستن شدی ایمن اگر از لطف·شراب وصل آن شه را دمی در وی درنگستی
- 3 به بزمش جانهای ما ندانستی سر از پایان·اگر نه هجر بدمستش به بدمستی و جنگستی
- 4 الا ای ساقی بزمش بگردان جام باقی را·چرا بر من دلت رحمی نیارد گویی سنگستی
- 5 از آن می کو ز بهر شه دهان خویش بگشادی·همه هستی فروبردی تو پنداری نهنگستی
- 6 ز بانگ رعد آن دریا تو بنگر چون به جوش آید·ولیک آن بحر میبودی و رعدش بانگ چنگستی
- 7 روان گشته میش چون خون درون دل به هر سویی·تو گویی دل چو قدسستی و می همچون فرنگستی
- 8 که لشکرهای اسلام شه ما را درون قدس·ز نصرتهای یزدانی بر آن افرنگ هنگستی
- 9 به یک ساغر نگردم مست تو ساقی بیشتر گردان·خرابی گشتمی گر می ز جام شاه شنگستی
- 10 ایا تبریز عقلم را خیال تو بشوراند·تو گویی باده صافی خیالت گویی بنگستی
- 11 ترنگ چنگ وصل او بپراندهمی جان را·تو گویی عیسی خوش دم درون آن ترنگستی
- 12 پیاپی گردد از وصلش قدحها بر مثال آن·که اندر جنگ سلطانی قدح تیر خدنگستی
- 13 چنین عقلی که از تزویر مو در موی میبیند·شمار موی عقل آن جا تو بینی گویی دنگستی
- 14 ز تیزیهای آن جامش که برق از وی فغان آید·قدح در رو همیآید بریزش گویی لنگستی
- 15 چه بالایی همیجوید می اندر مغز مستانش·چو گردند شیرگیر از وی مگر گویی پلنگستی
- 16 فراوان ریز در جانم از آن میهای ربانی·ز بحر صدر شمس الدین که کان خمر تنگستی
ganjoor: sh2517 · public domain