دیوان شمس غزل ۲۵۳۴ بیت ۱ راتلونکې ←

دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۵۳۴

  1. مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری اگر مه را جفا گویم بجنبان سر بگو آری

G2534:1

ستاسو ژبه

په ستا په ژبه یې لا مانا نشته — د ټول غزل لپاره یوځای جوړیږي:

د دې بیت شرحه

لا نه ده لیکل شوې — په غزل کې د دې بیت نږدې لوستنه:

بشپړ غزل ↗

  1. 1 مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری·اگر مه را جفا گویم بجنبان سر بگو آری
  2. 2 مرا بر تخت خود بنشان دوزانو پیش من بنشین·مرا سلطان کن و می‌دو به پیشم چون سلحداری
  3. 3 شها شیری تو من روبه تو من شو یک زمان من تو·چو روبه شیرگیر آید جهان گوید خوش اشکاری
  4. 4 چنان نادر خداوندی ز نادر خسروی آید·که بخشد تاج و تخت خود مگر چون تو کلهداری
  5. 5 ز بس احسان که فرمودی چنانم آرزو آمد·که موسی چون سخن بشنود در می‌خواست دیداری
  6. 6 یکی کف خاک بستان شد یکی کف خاک بستانبان·که زنده می‌شود زین لطف هر خاکی و مرداری
  7. 7 تو خود بی‌تخت سلطانی و بی‌خاتم سلیمانی·تو ماهی وین فلک پیشت یکی طشت نگوساری
  8. 8 کی باشد عقل کل پیشت یکی طفلی نوآموزی·چه دارد با کمال تو به جز ریشی و دستاری
  9. 9 گلیم موسی و هارون به از مال و زر قارون·چرا شاید که بفروشی تو دیداری به دیناری
  10. 10 مرا باری بحمدالله چه قرص مه چه برگ که·ز مستی خود نمی‌دانم یکی جو را ز قنطاری
  11. 11 سر عالم نمی‌دارم بیار آن جام خمارم·ز هست خویش بیزارم چه باشد هست من باری
  12. 12 سگ کهفی که مجنون شد ز شیر شرزه افزون شد·خمش کردم که سرمستم نباید بسکلد تاری
  13. 13 بهل ای دل چو بینایی سخن گویی و رعنایی·هلا بگذار تا یابی از این اطلس کلهواری

ganjoor: sh2534 · public domain