لوستل دفتر ۱ برخه ۱۵۶ → مخکنۍ · راتلونکې ←

بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان

د دې په بیان کې چې خپل حالت او مستي باید له جاهلانو څخه پټ وساتل شي

  1. M1:3435 بشنو الفاظ حکیم پرده‌ایسر همانجا نه که باده خورده‌ای
  2. M1:3436 چونک از میخانه مستی ضال شدتسخر و بازیچهٔ اطفال شد
  3. M1:3437 می‌فتد او سو به سو بر هر رهیدر گل و می‌خنددش هر ابلهی
  4. M1:3438 او چنین و کودکان اندر پیشبی‌خبر از مستی و ذوق میش
  5. M1:3439 خلق اطفالند جز مست خدانیست بالغ جز رهیده از هوا
  6. M1:3440 گفت دنیا لعب و لهوست و شماکودکیت و راست فرماید خدا
  7. M1:3441 از لعب بیرون نرفتی کودکیبی ذکات روح کی باشد ذکی
  8. M1:3442 چون جماع طفل دان این شهوتیکه همی رانند اینجا ای فتی
  9. M1:3443 آن جماع طفل چه بود بازییبا جماع رستمی و غازیی
  10. M1:3444 جنگ خلقان همچو جنگ کودکانجمله بی‌معنی و بی‌مغز و مهان
  11. M1:3445 جمله با شمشیر چوبین جنگشانجمله در لا ینفعی آهنگشان
  12. M1:3446 جمله شان گشته سواره بر نییکین براق ماست یا دلدل‌پیی
  13. M1:3447 حاملند و خود ز جهل افراشتهراکب و محمول ره پنداشته
  14. M1:3448 باش تا روزی که محمولان حقاسپ‌تازان بگذرند از نُه طبق
  15. M1:3449 تعرج الروح الیه و الملکمن عروج الروح یهتز الفلک
  16. M1:3450 همچو طفلان جمله‌تان دامن‌سوارگوشهٔ دامن گرفته اسپ‌وار
  17. M1:3451 از حق ان الظن لا یغنی رسیدمرکب ظن بر فلکها کی دوید
  18. M1:3452 اغلب الظنین فی ترجیح ذالا تماری الشمس فی توضیحها
  19. M1:3453 آنگهی بینید مرکبهای خویشمرکبی سازیده‌ایت از پای خویش
  20. M1:3454 وهم و فکر و حس و ادراک شماهمچو نی دان مرکب کودک هلا
  21. M1:3455 علمهای اهل دل حمالشانعلمهای اهل تن احمالشان
  22. M1:3456 علم چون بر دل زند یاری شودعلم چون بر تن زند باری شود
  23. M1:3457 گفت ایزد یحمل اسفارهبار باشد علم کان نبود ز هو
  24. M1:3458 علم کان نبود ز هو بی واسطهآن نپاید همچو رنگ ماشطه
  25. M1:3459 لیک چون این بار را نیکو کشیبار بر گیرند و بخشندت خوشی
  26. M1:3460 هین مکش بهر هوا آن بار علمتا ببینی در درون انبار علم
  27. M1:3461 تا که بر رهوار علم آیی سواربعد از آن افتد ترا از دوش بار
  28. M1:3462 از هواها کی رهی بی جام هوای ز هو قانع شده با نام هو
  29. M1:3463 از صفت وز نام چه زاید خیالو آن خیالش هست دلال وصال
  30. M1:3464 دیده‌ای دلال بی مدلول هیچتا نباشد جاده نبود غول هیچ
  31. M1:3465 هیچ نامی بی حقیقت دیده‌اییا ز گاف و لامِ گُل، گُل چیده‌ای
  32. M1:3466 اسم خواندی رو مسمی را بجومه به بالا دان نه اندر آب جو
  33. M1:3467 گر ز نام و حرف خواهی بگذریپاک کن خود را ز خود هین یکسری
  34. M1:3468 همچو آهن ز آهنی بی رنگ شودر ریاضت آینهٔ بی زنگ شو
  35. M1:3469 خویش را صافی کن از اوصاف خودتا ببینی ذات پاک صاف خود
  36. M1:3470 بینی اندر دل علوم انبیابی کتاب و بی معید و اوستا
  37. M1:3471 گفت پیغمبر که هست از امتمکو بود هم گوهر و هم همتم
  38. M1:3472 مر مرا زان نور بیند جانشانکه من ایشان را همی‌بینم بدان
  39. M1:3473 بی صحیحین و احادیث و رواتبلک اندر مشرب آب حیات
  40. M1:3474 سر امسینا لکردیا بدانراز اصبحنا عرابیا بخوان
  41. M1:3475 ور مثالی خواهی از علم نهانقصه‌گو از رومیان و چینیان