لوستل دفتر ۴ برخه ۴۳ → مخکنۍ · راتلونکې ←

بخش ۴۳ - مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس وی‌اند و نعره‌زنان کی یا لَیْتَ قَوْمي یَعْلَمونَ

د انسان قانع کیدل په دنیا او د دنیا په لټه کې د هغه حرص او له روحاني دولت څخه د هغه غفلت چې د هغه د جنس ماشومان دي او د هغو چیغو وهل چې یا لَیْتَ قَوْمي یَعْلَمونَ

  1. M4:1043 آن سگی در کو گدای کور دیدحمله می‌آورد و دلقش می‌درید
  2. M4:1044 گفته‌ایم این را ولی باری دگرشد مکرر بهر تاکید خبر
  3. M4:1045 کور گفتش آخر آن یاران توبر کهند این دم شکاری صیدجو
  4. M4:1046 قوم تو در کوه می‌گیرند گوردر میان کوی می‌گیری تو کور
  5. M4:1047 ترک این تزویر گو شیخ نفورآب شوری جمع کرده چند کور
  6. M4:1048 کین مریدان من و من آب شورمی‌خورند از من همی گردند کور
  7. M4:1049 آب خود شیرین کن از بحر لدنآب بد را دام این کوران مکن
  8. M4:1050 خیز شیران خدا بین گورگیرتو چو سگ چونی بزرقی کورگیر
  9. M4:1051 گور چه از صید غیر دوست دورجمله شیر و شیرگیر و مست نور
  10. M4:1052 در نظاره صید و صیادی شهکرده ترک صید و مرده در وله
  11. M4:1053 هم‌چو مرغ مرده‌شان بگرفته یارتا کند او جنس ایشان را شکار
  12. M4:1054 مرغ مرده مضطر اندر وصل و بینخوانده‌ای القلب بین اصبعین
  13. M4:1055 مرغ مرده‌ش را هر آنک شد شکارچون ببیند شد شکار شهریار
  14. M4:1056 هر که او زین مرغ مرده سر بتافتدست آن صیاد را هرگز نیافت
  15. M4:1057 گوید او منگر به مرداری منعشق شه بین در نگهداری من
  16. M4:1058 من نه مردارم مرا شه کشته استصورت من شبه مرده گشته است
  17. M4:1059 جنبشم زین پیش بود از بال و پرجنبشم اکنون ز دست دادگر
  18. M4:1060 جنبش فانیم بیرون شد ز پوستجنبشم باقیست اکنون چون ازوست
  19. M4:1061 هر که کژ جنبد به پیش جنبشمگرچه سیمرغست زارش می‌کشم
  20. M4:1062 هین مرا مرده مبین گر زنده‌ایدر کف شاهم نگر گر بنده‌ای
  21. M4:1063 مرده زنده کرد عیسی از کرممن به کف خالق عیسی درم
  22. M4:1064 کی بمانم مرده در قبضهٔ خدابر کف عیسی مدار این هم روا
  23. M4:1065 عیسی‌ام لیکن هر آنکو یافت جاناز دم من او بماند جاودان
  24. M4:1066 شد ز عیسی زنده لیکن باز مردشاد آنکو جان بدین عیسی سپرد
  25. M4:1067 من عصاام در کف موسی خویشموسیم پنهان و من پیدا به پیش
  26. M4:1068 بر مسلمانان پل دریا شومباز بر فرعون اژدها شوم
  27. M4:1069 این عصا را ای پسر تنها مبینکه عصا بی‌کف حق نبود چنین
  28. M4:1070 موج طوفان هم عصا بد کو ز دردطنطنهٔ جادوپرستان را بخورد
  29. M4:1071 گر عصاهای خدا را بشمرمزرق این فرعونیان را بر درم
  30. M4:1072 لیک زین شیرین گیای زهرمندترک کن تا چند روزی می‌چرند
  31. M4:1073 گر نباشد جاه فرعون و سریاز کجا یابد جهنم پروری
  32. M4:1074 فربهش کن آنگهش کش ای قصابزانک بی‌برگ‌اند در دوزخ کلاب
  33. M4:1075 گر نبودی خصم و دشمن در جهانپس بمردی خشم اندر مردمان
  34. M4:1076 دوزخ آن خشمست خصمی بایدشتا زید ور نی رحیمی بکشدش
  35. M4:1077 پس بماندی لطف بی‌قهر و بدیپس کمال پادشاهی کی بدی
  36. M4:1078 ریش‌خندی کرده‌اند آن منکرانبر مثلها و بیان ذاکران
  37. M4:1079 تو اگر خواهی بکن هم ریش‌خندچند خواهی زیست ای مردار چند
  38. M4:1080 شاد باشید ای محبان در نیازبر همین در که شود امروز باز
  39. M4:1081 هر حویجی باشدش کردی دگردر میان باغ از سیر و کبر
  40. M4:1082 هر یکی با جنس خود در کرد خوداز برای پختگی نم می‌خورد
  41. M4:1083 تو که کرد زعفرانی زعفرانباش و آمیزش مکن با دیگران
  42. M4:1084 آب می‌خور زعفرانا تا رسیزعفرانی اندر آن حلوا رسی
  43. M4:1085 در مکن در کرد شلغم پوز خویشکه نگردد با تو او هم‌طبع و کیش
  44. M4:1086 تو بکردی او بکردی مودعهزانک ارض الله آمد واسعه
  45. M4:1087 خاصه آن ارضی که از پهناوریدر سفر گم می‌شود دیو و پری
  46. M4:1088 اندر آن بحر و بیابان و جبالمنقطع می‌گردد اوهام و خیال
  47. M4:1089 این بیابان در بیابانهای اوهم‌چو اندر بحر پر یک تای مو
  48. M4:1090 آب استاده که سیرستش نهانتازه‌تر خوشتر ز جوهای روان
  49. M4:1091 کو درون خویش چون جان و روانسیر پنهان دارد و پای روان
  50. M4:1092 مستمع خفتست کوته کن خطابای خطیب این نقش کم کن تو بر آب
  51. M4:1093 خیز بلقیسا که بازاریست تیززین خسیسان کسادافکن گریز
  52. M4:1094 خیز بلقیسا کنون با اختیارپیش از آنک مرگ آرد گیر و دار
  53. M4:1095 بعد از آن گوشت کشد مرگ آنچنانکه چو دزد آیی به شحنه جان‌کنان
  54. M4:1096 زین خران تا چند باشی نعل‌دزدگر همی دزدی بیا و لعل دزد
  55. M4:1097 خواهرانت یافته ملک خلودتو گرفته ملکت کور و کبود
  56. M4:1098 ای خنک آن را کزین ملکت بجستکه اجل این ملک را ویران‌گرست
  57. M4:1099 خیز بلقیسا بیا باری ببینملکت شاهان و سلطانان دین
  58. M4:1100 شسته در باطن میان گلستانظاهر آحادی میان دوستان
  59. M4:1101 بوستان با او روان هر جا رودلیک آن از خلق پنهان می‌شود
  60. M4:1102 میوه‌ها لابه‌کنان کز من بچرآب حیوان آمده کز من بخور
  61. M4:1103 طوف می‌کن بر فلک بی‌پر و بالهم‌چو خورشید و چو بدر و چون هلال
  62. M4:1104 چون روان باشی روان و پای نیمی‌خوری صد لوت و لقمه‌خای نی
  63. M4:1105 نی‌نهنگ غم زند بر کشتیتنی پدید آید ز مردم زشتیت
  64. M4:1106 هم تو شاه و هم تو لشکر هم تو تختهم تو نیکوبخت باشی هم تو بخت
  65. M4:1107 گر تو نیکوبختی و سلطان زفتبخت غیر تست روزی بخت رفت
  66. M4:1108 تو بماندی چون گدایان بی‌نوادولت خود هم تو باش ای مجتبی
  67. M4:1109 چون تو باشی بخت خود ای معنویپس تو که بختی ز خود کی گم شوی
  68. M4:1110 تو ز خود کی گم شوی ای خوش‌خصالچونک عین تو ترا شد ملک و مال