Divan-e Shams› Gazel 2119› Dístico 32 ← anterior · seguinte →
Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۲۱۱۹
- سنا برق لساقینا بکاسات تلاقینا تضیء فی تراقینا بنور لاح کالفرقان
G2119:32
Sua língua
Ainda sem tradução na sua língua — é feita para o gazel inteiro de uma só vez:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Comentário a este dístico
Ainda não escrito — uma leitura atenta deste dístico no seu gazel:
O gazel inteiro ↗
- 1 اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان·فلک اندر سجود آید نهد سر از بن دندان
- 2 الا یا صاح لا تعجل بقتلی قد دنا المقتل·ترفق ساعه و اسال وصل من باد بالهجران
- 3 بگفتم ای دل خندان چرا دل کردهای سندان·ببین این اشک بیپایان طوافی کن بر این طوفان
- 4 عذیری منک یا مولا فان الهم استولی·و انت بالوفا اولی فلا تشمت بی الشیطان
- 5 مرا گوید چه غم دارد دل آواره چه کم دارم·نه بیمارم نه غمخوارم مرا نگرفت غم چندان
- 6 الا یا متلفی زرنی لتحیینی و تنشرنی·قد استولیت فانصرنی فان الفضل بالاحسان
- 7 مکن جانا مکن جانا که هم خوبی و هم دانا·کرم منسوخ شد مانا نشد منسوخ ای سلطان
- 8 و ما ذنبی سوی انی عدیم الصبر فی فنی·فلا تعرض بذا عنی وجد بالعفو و الغفران
- 9 عجب گردد دل و رایش ز بیباکی ببخشایش·خدایا مهر افزایش محالی را بساز امکان
- 10 اتیناکم اتیناکم فاحیونا بلقیاکم·و سقونا به سقیاکم خذوا بالجود یا اخوان
- 11 شفیعی گر تو را گیرد که آن بیچاره میمیرد·دل تو پند نپذیرد پس این دردی است بیدرمان
- 12 دخلت النار سکرانا حسبت النار اوطانا·الفت النار احیانا فمن ذایألف النیران
- 13 چو بیند سوز من گوید که این زرق است یا برقی·چو بیند گریهام گوید که این اشک است یا باران
- 14 خلیلی قد دنا نقلی بلا قلب و لا عقل·و لا تعرض و لا تقل و لا تردینی بالنسیان
- 15 مرا گوید که درد ما به از قند است و از حلوا·تو را صرع است یا سودا کس از حلوا کند افغان
- 16 یقول خادع المعشر بلاء العشق کالسکر·و شوک الحب کالعبهر فما یبکیک یا فتان
- 17 ز رنجم گنجها داری ز خارم جفت گلزاری·چه مینالی به طراری منم سلطان طراران
- 18 جراحات الهوی تشفی کدورات الهوی تصفی·برودات الهوی تدفی و نیران الهوی ریحان
- 19 مگر خواهی که خامان را بیندازی ز راه ما·که میمویی و میگویی چنین مقلوب با ایشان
- 20 اذا استغنیت لا تبخل تصدق فی الهوی و انخل·فبیس البخل فی المأکل و نعم الجود فی الانسان
- 21 چو در بزم طرب باشی بخیلی کم کن ای ناشی·مبادا یار ز اوباشی کند با تو همین دستان
- 22 الا یا ساقیا اوفر و لا تمنن لتستکثر·ادر کاستنا و اسکر فان العیش للسکران
- 23 چو خوردی صرف خوش بو را بده یاران میجو را·رها کن حرص بدخو را مخور می جز در این میدان
- 24 فلا تسق بکاسات صغار بل بطاسات·و امددنا بحرات عظام یا عظیم الشأن
- 25 بهل جام عصیرانه که آوردی ز میخانه·سبو را ساز پیمانه که بیگه آمدیم ای جان
- 26 سقانا ربنا کاسا مراعاه و ایناسا·فنعم الکاس مقیاسا و بیس الهم کالسرحان
- 27 بیار آن جام خوش دم را که گردن میزند غم را·بیار آن یار محرم را که خاک او است صد خاقان
- 28 اذا ما شیت ابقائی فکن یا عشق سقائی·و مل بالفقر تلقائی و انت الدین و الدیان
- 29 میی کز روح میخیزد به جام فقر میریزد·حیات خلد انگیزد چو ذات عشق بیپایان
- 30 الا یا ساقی السکری انل کاساتنا تتری·تسلی القلب بالبشری تصفینا عن الشنن
- 31 دغل بگذار ای ساقی بکن این جمله در باقی·که صاف صاف راواقی مثال باده خم دان
- 32 سنا برق لساقینا بکاسات تلاقینا·تضیء فی تراقینا بنور لاح کالفرقان
- 33 زهی آبی که صد آتش از او در دل زند شعله·یکی لون است و صد الوان شود بر روی از او تابان
- 34 فماء مشبه النار عزیز مثل دینار·فدیناه به قنطار بلا عد و لا میزان
- 35 شرابی چون زر سوری ولی نوری نه انگوری·برد از دیدهها کوری بپراند سوی کیوان
- 36 اذا افناک سقیاها و زاد الشرب طغواها·فایاکم و ایاها و خلوا دهشته الحیران
- 37 چو کرد آن می دگر سانش نمود آن جوش و برهانش·اناالحق بجهد از جانش زهی فر و زهی برهان
ganjoor: sh2119 · public domain