Ler› Livro 1› Seção 115 ← anterior · seguinte →
بخش ۱۱۵ - نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخنها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد
A esposa aconselhando o marido a não falar além de seu próprio passo e posição: "Por que dizeis o que não fazeis?" Pois essas palavras, embora verdadeiras, não são sua posição de confiança em Deus, e falar além de sua posição e conduta é prejudicial e "grande é o ódio de Deus" (40:35)
- M1:2322 زن برو زد بانگ کای ناموسکیشمن فسون تو نخواهم خورد بیش
- M1:2323 ترهات از دعوی و دعوت مگورو سخن از کبر و از نخوت مگو
- M1:2324 چند حرف طمطراق و کار بارکار و حال خود ببین و شرمدار
- M1:2325 کبر زشت و از گدایان زشتترروز سرد و برف وانگه جامه تر
- M1:2326 چند دعوی و دم و باد و بروت؟ای ترا خانه چو بیت العنکبوت
- M1:2327 از قناعت کی تو جان افروختی؟از قناعتها تو نام آموختی
- M1:2328 گفت پیغامبر قناعت چیست؟ گنجگنج را تو وا نمیدانی ز رنج
- M1:2329 این قناعت نیست جز گنج روانتو مزن لاف ای غم و رنج روان
- M1:2330 تو مخوانم جفت کمتر زن بغلجفت انصافم نیم جفت دغل
- M1:2331 چون قدم با میر و با بگ میزنیچون ملخ را در هوا رگ میزنی
- M1:2332 با سگان زین استخوان در چالشیچون نی اشکم تهی در نالشی
- M1:2333 سوی من منگر بهخواری سست سستتا نگویم آنچ در رگهای تست
- M1:2334 عقل خود را از من افزون دیدهایمر من کمعقل را چون دیدهای
- M1:2335 همچو گرگ غافل اندر ما مجهای ز ننگ عقل تو بیعقل به
- M1:2336 چونکه عقل تو عقیلهٔ مردم استآن نه عقلست آن که مار و کزدم است
- M1:2337 خصم ظلم و مکر تو الله بادفضل و عقل تو ز ما کوتاه باد
- M1:2338 هم تو ماری هم فسونگر، این عجبمارگیر و ماری ای ننگ عرب
- M1:2339 زاغ اگر زشتی خود بشناختیهمچو برف از درد و غم بگداختی
- M1:2340 مرد افسونگر بخوانَد چون عدواو فسون بر مار و مار افسون برو
- M1:2341 گر نبودی دام او افسون مارکی فسون مار را گشتی شکار؟
- M1:2342 مرد افسونگر ز حرص کسب و کاردر نیابد آن زمان افسون مار
- M1:2343 مار گوید ای فسونگر هین و هینآن خود دیدی فسون من ببین
- M1:2344 تو به نام حق فریبی مر مراتا کنی رسوای شور و شر مرا
- M1:2345 نام حقم بست، نی آن رای تونام حق را دام کردی وای تو
- M1:2346 نام حق بستاند از تو داد منمن به نام حق سپردم جان و تن
- M1:2347 یا به زخم من رگ جانت بردیا که همچون من به زندانت برد
- M1:2348 زن ازین گونه خشن گفتارهاخواند بر شوی جوان طومارها