Ler› Livro 1› Seção 154 ← anterior · seguinte →
بخش ۱۵۴ - به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش
O surdo visitando seu vizinho doente
- M1:3369 آن کری را گفت افزون مایهایکه ترا رنجور شد همسایهای
- M1:3370 گفت با خود کر که با گوش گِرانمن چه دریابم ز گفت آن جوان
- M1:3371 خاصه رنجور و ضعیف آواز شدلیک باید رفت آنجا نیست بُد
- M1:3372 چون ببینم کان لبش جُنبان شودمن قیاسی گیرم آن را از خِرد
- M1:3373 چون بگویم، چونی ای مِحنت کشم؟او بخواهد گفت نیکم یا خوشم
- M1:3374 من بگویم شکر، چه خوردی ابااو بگوید "شربتی" یا "ماش با"
- M1:3375 من بگویم صَحّهِنوشَتْ کیست آناز طبیبان پیش تو؟ گوید فِلان
- M1:3376 من بگویم بس مبارکپاست اوچونک او آمد شود کارت نِکو
- M1:3377 پای او را آزمودستیم ماهر کجا شد میشود حاجت روا
- M1:3378 این جوابات قیاسی راست کردپیش آن رنجور شد آن نیکمرد
- M1:3379 گفت چونی؟ گفت مُردم، گفت شُکرشد ازین رنجور پر آزار و نُکر
- M1:3380 کین چه شُکر است، این عدوی ما بُدَستکر قیاسی کرد و، آن کژ آمدست
- M1:3381 بعد از آن گفتش چه خوردی؟ گفت زهرگفت نوشت باد! افزون گشت قهر
- M1:3382 بعد از آن گفت از طبیبان کیست اوکاو همی آید به چاره پیش تو؟
- M1:3383 گفت عزرائیل میآید بروگفت پایش بس مبارک، شاد شو
- M1:3384 کر برون آمد بگفت او شادمانشُکر کَش کردم مراعات این زمان
- M1:3385 گفت رنجور این عَدوی جان ماستما ندانستیم کاو کان جفاست
- M1:3386 خاطر رنجور جویان شد سَقطتا که پیغامش کند از هر نَمَط
- M1:3387 چون کسی که خورده باشد آش بَدمیبشوراند دلش تا قی کند
- M1:3388 کظم غیظ اینست آن را قی مکنتا بیابی در جزا شیرین سُخن
- M1:3389 چون نبودش صبر، میپیچید اوکین سگ زنروسپیِ حیز کو
- M1:3390 تا بریزم بر وی آنچه گفته بودکان زمان شیر ضمیرم خفته بود
- M1:3391 چون عیادت بهر دلآرامیستاین عیادت نیست، دشمن کامیست
- M1:3392 تا ببیند دشمن خود را نزارتا بگیرد خاطر زشتش قرار
- M1:3393 بس کسان، کایشان ز طاعت که رهنددل به رضوان و ثواب آن دهند
- M1:3394 خود حقیقت، معصیت باشد خفیبس کِدر، کان را تو پنداری صفی
- M1:3395 همچو آن کر، کو همی پنداشتستکو نکویی کرد و آن بر عکس جَست
- M1:3396 او نشسته خوش که خدمت کردهامحق همسایه بجا آوردهام
- M1:3397 بهر خود او آتشی افروختهستدر دلِ رنجور و، خود را سوختهست
- M1:3398 فَاتَقوا النار الَتی اوقَدَتُماِنَکُم فی المَعصیه اِزدَدَتُم
- M1:3399 گفت پیغامبر به یک صاحبریاصَلِ اِنَک لَم تَصَلَ یا فَتی
- M1:3400 از برای چارهٔ این خوفهاآمد اندر هر نمازی اِهدِنا
- M1:3401 کین نمازم را میامیز ای خدابا نماز ضالین و اهل ریا
- M1:3402 از قیاسی که بکرد آن کر گزینصحبت ده ساله باطل شد بدین
- M1:3403 خاصه، ای خواجه قیاس حس دوناندر آن وحیی که شد از حَد فزون
- M1:3404 گوش حس تو، به حرف ار در خور است؟دان، که گوش غیبگیر تو، کر است